گاهی فکر می کنم که او فقط به خاطر لذتی که از دروغ گفتن می برد دروغ می گوید. یا شاید هم می خواهد همه چیز را پنهان نگاه دارد.»
پنهان از کی؟»
«اوه، منظورم لزوما پلیس نیست. شاید از خودش. چه داشتیم میگفتیم؟»
می خواستی بگویی چه طور با او آشنا شدی.»
«اوه، بله. حقیقتش توی متروی بین میدان لای سستر و کاونت گاردن بود. می توانی بگویی یک جای کاملا مناسب - در مترو. دیروقت بود، تقریبا نیمه شب، و چند نفری بیشتر آنجا نبودند . در واقع فقط من بودم، که می خواستم بروم بیرون، یک مرد که روزنامه می خواند و یک پسر بچه - واقعا یک پسر بچه - بیشتر از شانزده سال نمی توانست داشته باشد که به طرف من آمد و گفت: «با پولهایت را رد کن یا زندگی ات را می گیرم.» فکر می کنم در تلویزیون شنیده بود یا در مجله بچه ها خوانده بود.) من خندیدم و پشتم را به او کردم. یک دفعه یک چیزی جیرینگی افتاد زمین دیدم چاقو است و یکی گفت: «بزن به چاک، کره خر.» و این صدا صدای همین کاپیتان بود. همان طور که گفتم خیلی تیز است. به من گفت: این نوجوان ها خیلی خطرناکند. خیلی بی کله اند. خوب من ازش تشکر کردم و فردایش رفتیم به سالیزبوری تو کوچه سن مارتین، در نزدیکی همان صحنه دیشبی، و با هم یک پیاله نوشیدنی خوردیم. آنجا به من گفت که آمده است در شمال شهر، در جایی که از خانه من زیاد دور نبود، کاری را شروع کند، طبیعی است که من ازش دعوت کردم یک شب را با هم بگذرانیم. درواقع تقریبا یک هفته پیش ما ماند و به نظر نمی رسید برای شروع آن کاری که می گفت . اگر اصلا کاری بود - عجله ای داشته باشد. به این ترتیب بود که با لیزا آشنا شد. او چهار ماه بود که حامله بود، و من
پنهان از کی؟»
«اوه، منظورم لزوما پلیس نیست. شاید از خودش. چه داشتیم میگفتیم؟»
می خواستی بگویی چه طور با او آشنا شدی.»
«اوه، بله. حقیقتش توی متروی بین میدان لای سستر و کاونت گاردن بود. می توانی بگویی یک جای کاملا مناسب - در مترو. دیروقت بود، تقریبا نیمه شب، و چند نفری بیشتر آنجا نبودند . در واقع فقط من بودم، که می خواستم بروم بیرون، یک مرد که روزنامه می خواند و یک پسر بچه - واقعا یک پسر بچه - بیشتر از شانزده سال نمی توانست داشته باشد که به طرف من آمد و گفت: «با پولهایت را رد کن یا زندگی ات را می گیرم.» فکر می کنم در تلویزیون شنیده بود یا در مجله بچه ها خوانده بود.) من خندیدم و پشتم را به او کردم. یک دفعه یک چیزی جیرینگی افتاد زمین دیدم چاقو است و یکی گفت: «بزن به چاک، کره خر.» و این صدا صدای همین کاپیتان بود. همان طور که گفتم خیلی تیز است. به من گفت: این نوجوان ها خیلی خطرناکند. خیلی بی کله اند. خوب من ازش تشکر کردم و فردایش رفتیم به سالیزبوری تو کوچه سن مارتین، در نزدیکی همان صحنه دیشبی، و با هم یک پیاله نوشیدنی خوردیم. آنجا به من گفت که آمده است در شمال شهر، در جایی که از خانه من زیاد دور نبود، کاری را شروع کند، طبیعی است که من ازش دعوت کردم یک شب را با هم بگذرانیم. درواقع تقریبا یک هفته پیش ما ماند و به نظر نمی رسید برای شروع آن کاری که می گفت . اگر اصلا کاری بود - عجله ای داشته باشد. به این ترتیب بود که با لیزا آشنا شد. او چهار ماه بود که حامله بود، و من