نام کتاب: انتقام شوهر
ندارد که اورا بمن و کودکانش باز گرداند!
اشک در چشمان پوزد نیشیوف پر شد و لحظه ای طولانی سکوت اختیار کرد.
در خلال این مدت بدن پوزد نیشیوف می‌لرزید و دم به دم آه میکشید، چیزی نگذشت که رو بمن کرد و گفت:
- خدانگهدار . سپس در رختخواب خود دراز کشید.
وقتی به ایستگاهی که باید پیاده شویم رسیدیم، من به آن مکانیکه پوزد نیشیوف خوابیده بود نزدیک شدم تا او را بیدار کنم . نفهمیدم که خواب بود یا تظاهر بخواب مینمود ولی مشاهده کردم که ابدا حرکت نمی کند، تکانش دادم، روپوش را از جهره خود پس زد و در آنموقع دانستم که نخوابیده است.
در حالیکه بردست او فشار می آوردم، گفتم:
- خدانگهدار . او تبسم رقت آمیزی نمود و گفت
-آری... خدانگهدار .
پایان

صفحه 136 از 136