چشمانش را روی هم گذاشت ، بقدری او را سست و ناتوان دیدم که قدرت تکلم و بیان مافی الضمیر خود را نداشت سرانجام چهره اش گرفته شد ، ابرو درهم کشید مرا پس زد و زیر لب گفت: ا - چرا مراکشتی... چرا چنین کاری کردی ... چرا.... چرا؟!
- مرا ببخش...مرا ببخش.
- تو را ببخشم ، چه فایده ، آنچه را کجا بخشش من جبران خواهد نمود؟!
آه ... ای کاش میتوانستم شبح مرگ را از نزدیک خود دور بسازم !.
او سر خود را از روی بالش بلند کرد و خواست در رختخواب بنشیند، ولی نتوانست . با چشمانی سرخ بمن نگاه کرده فریاد بر آورد... تو آخرش مرا کشتی و بمقصود خود رسیدی... من از تو بیزارم و هرگز تو را نخواهم بخشید.
آنگاه کلماتی که شبیه به هذیان بود بر زبان آورد:
- اکنون مرا بکش...مرا بکش... آری مرا بکش زیرا من دیگر از تو ترس و وحشتی ندارم، باید همه آنها را بکشی همچنانکه مرا کشتی؟.. اطفالم را بکش، تروکانتشکی را هم بکش. او رفت، او رفت و تو دیگر دسترسی باو پیدا نخواهی کرد.
- مرا ببخش...مرا ببخش.
- تو را ببخشم ، چه فایده ، آنچه را کجا بخشش من جبران خواهد نمود؟!
آه ... ای کاش میتوانستم شبح مرگ را از نزدیک خود دور بسازم !.
او سر خود را از روی بالش بلند کرد و خواست در رختخواب بنشیند، ولی نتوانست . با چشمانی سرخ بمن نگاه کرده فریاد بر آورد... تو آخرش مرا کشتی و بمقصود خود رسیدی... من از تو بیزارم و هرگز تو را نخواهم بخشید.
آنگاه کلماتی که شبیه به هذیان بود بر زبان آورد:
- اکنون مرا بکش...مرا بکش... آری مرا بکش زیرا من دیگر از تو ترس و وحشتی ندارم، باید همه آنها را بکشی همچنانکه مرا کشتی؟.. اطفالم را بکش، تروکانتشکی را هم بکش. او رفت، او رفت و تو دیگر دسترسی باو پیدا نخواهی کرد.