نام کتاب: انتقام شوهر
بیش از هر چیز شکل صورتش مرا متاثر کرد، زیرا چهره اش زخمی شده و ورم کرده بود. دور یکی از چشمایش هاله سیاهی دیده میشد و اینها همه، نتیجه مشت محکمی بود که بر چهره او هنگام جلوگیری او از تعقیب معشوقش نواخته بودم .
در چهره او ابدا اثری از زیبائی ندیدم ... بر عکس انسان از دیدن شکلش متنفر و بیزار میشد. من دم در ایستاده نتوانستم داخل شوم و خواهرش بر من بانگ بر آورد: به داخل شو... داخل شوو او را برای آخرین مرتبه ببین.
پیش خود گفتم:
- آری باید به نزد او بروم... نزدیک او شده و کلامش را بشنوم، شاید اعتراف بجرم و گناه خود نموده و از من پوزش بخواهد ، آیا باید او را ببخشم !..
آری... او دیگر در حال احتضار است... روح او تا یکی دو ساعت دیگر از کالبدش خارج میشود.
من بر آن شدم که نسبت باو مهربان و بخشنده باشم، لذا به رختخوابش نزدیک شدم تا اینکه خود را بان چسباندم ولی همسرم سرش را بارامی برگرداند و بسختی توانست مرا ببیند او با صدای آهسته و لرزانی گفت:
- تو آنچه را که میخواستی کردی... مراکشتی!...
از علائمی که در چهره اش آشکار شده بود دریافتم که با تمام قوا می کوشد تا بر آلام جسمانی خود چیره آید و با وجود آنکه در آستانه مرگ واقع شده بود بازهم در چشمانش اثر آن کینه حیوانی خوانده میشد.
وی در تعقیب سخنان خود گفت:

صفحه 132 از 136