نام کتاب: انتقام شوهر
تمام نکرده بودم که خواب بر من چیره گردید!.. خسته و بیحال خود را بر روی نیمکتی افکنده و دو ساعت تمام خوابیدم !...
در عالم رؤیا و احلام دیدم که با زنم در کمال صفا و خوشی زندگی میکنم... بدون جهت با هم دعوی کردیم، ولی پس از کمی سوء تفاهم برطرف شد و میان ما سازش حاصل گردید!..
بر اثر ضربه که بدر اتاق فرود آمد از خواب بیدار شده فوری همه چیز را بخاطر آورده بموقعیت خطرناک و مخوف خود پی بردم و پیش خود گفتم: باید اینها پاسبان باشند و آنگاه روزنه امیدی بنظرم رسید و پنداشتم که شاید همسرم زخم ساده ای برداشته و اکنون آمده است در اتاقم را میکوبد!!.
صدای دق الباب شدیدتر شد. من پاسخی ندادم ولی سعی داشتم جواب این سئوال را بدانم که:
- آیا راستی من همسر خود را کشته ام؟
آری...من او را کشتم... در این امر شک و تردیدی نیست! .
اکنون نو به من رسیده است ... باید همانگونه که بزندگانی همسرم خاتمه داده ام، بزندگانی خویش نیز خاتمه دهم.
من این کلمات را بخود گفتم، ولی در وقتیکه کلمات را بر زبان میراندم، یقین داشتم که من اقدام بخود کشی نخواهم کرد.
با وجود این برای بار دوم طپانچه را وارسی و معاینه کردم. بنظرم رسید که اسلحه عجیبی است و چه بسا پیش از آن

صفحه 128 از 136