همچنین در نظر دارم که آن وقت ترس و وحشت بر من چیره گردید و خنجری که در سینه زنم فرو برده بودم بیرون کشیدم و میخواستم مثلا با آن کار عمل خود را جبران کرده باشم.
سپس لحظه ای خموش و بیحرکت ایستادم، حالت من مثل این بود که منتظرم ببینم بعد از آن چه رخ خواهد داد ... و آیا ممکن است آنچه را کردم محو نمایم. ناگهان دیدم که او بر میخیزد و فریاد میکشد:
- اومراکشت ... اومراکشت... بدادم برسید... بدادم برسید!..
پرستار اطفال داد و فریاد را شنیده فوری بسوی ما دوید... و وقتی من بطرف در نگاه کردم، دیدم که وی در کرباس در ایستاده است.
من تا با نوقت مات و مبهوت، منتظر حوادث بعدی بودم، یکمرتبه خون از زیر جامه همسرم جاری شد !..
فقط در آن لحظه دانستم آن کاری که کردم جبران پذیر نیست... وزنم بر زمین افتاد.
پرستار بسوی او دوید و فریاد بر آورد:
- آه پروردگارا...
من در اینموقع خنجر را بر زمین افکنده و بدون آنکه نگاهی به پرستار کنم از اتاق خارج شدم و پیش خود گفتم:
- نباید سست و ناتوان شده ترس و وحشت بخود راه دهم... لازم است بیدرنگ برنامه کار خود را طرح کنم.
سپس لحظه ای خموش و بیحرکت ایستادم، حالت من مثل این بود که منتظرم ببینم بعد از آن چه رخ خواهد داد ... و آیا ممکن است آنچه را کردم محو نمایم. ناگهان دیدم که او بر میخیزد و فریاد میکشد:
- اومراکشت ... اومراکشت... بدادم برسید... بدادم برسید!..
پرستار اطفال داد و فریاد را شنیده فوری بسوی ما دوید... و وقتی من بطرف در نگاه کردم، دیدم که وی در کرباس در ایستاده است.
من تا با نوقت مات و مبهوت، منتظر حوادث بعدی بودم، یکمرتبه خون از زیر جامه همسرم جاری شد !..
فقط در آن لحظه دانستم آن کاری که کردم جبران پذیر نیست... وزنم بر زمین افتاد.
پرستار بسوی او دوید و فریاد بر آورد:
- آه پروردگارا...
من در اینموقع خنجر را بر زمین افکنده و بدون آنکه نگاهی به پرستار کنم از اتاق خارج شدم و پیش خود گفتم:
- نباید سست و ناتوان شده ترس و وحشت بخود راه دهم... لازم است بیدرنگ برنامه کار خود را طرح کنم.