نام کتاب: انتقام شوهر
با وجود تمام اینها اگر وی در آن لحظه سکوت اختیار میکرد، ممکن بود من کاری نکنم. ولی بنای حرف زدن را گذاشت و سعی داشت که خنجر را از کفم بیرون آورد. او بانگ بر آورد :
- بیندیش که چه میکنی... چیزی بین ما واقع نشده... بخدا ما کاری نکردیم و فقط موسیقی مینواختیم!
من هنوز مردد بودم ، ولی همینکه جملات اخیر او را شنیدم ، از حالت تردید بیرون آمدم، زیرا عکس آنرا دریافتم، یعنی همه کار کرده اند!..
این کلمات محتاج به جواب بود ... جوابی که با حالت دیوانه وار من وفق دهد.
من بازوی او را با دست چپ گر فته فریاد بر آوردم:
-ای زن هرزه و پست ؛ دروغ بس است، کمتر حرف بزن!
او بازوان خود را از پنجه هایم بیرون آورد ولی من با انگشتان پولادین خود بدون آنکه خنجر را رها کنم، گلوی سفید او را گرفته فشار دادم، سپس او را بر زمین افکنده مشغول بریدن سر او گردیدم.

صفحه 124 از 136