آنموقع دیوانگی که از یک هفته پیش بأن مبتلا شده بودم بر من مستولی گردید، تحت تاثیر احساسات بسیار شدیدی قصد داشتم چون شیر خروشانی خود را بر روی زن خویش افکنده و خنجری که پشت سرم پنهان کرده بودم در قلب او فرو برم.
در آن لحظه ای که من بسوی همسرم حمله بردم ، حریفم مقصود مرا فهمید ... با کمال تعجب مشاهده کردم که او با تمام نیروی خود بازوانم را گرفته و فریاد میزند:
- فکر کن که چه میکنی؟... آی مردم، بدادم برسید!...
من بازوان خود را از پنچه های او رها ساختم و بدون آنکه کلمه ای بر زبان آورم ، بسوی وی حمله ور شدم.
نگاه من با نگاههای او متلاقی گردید... یکمرتبه رنگ از چهره وی پرید و چشمانش بشکل عجیبی درخشید.
در اینموقع حریفم مانند روباهی با سرعت خارق العاده به زیر پیانو رفته سپس از اتاق خارج شد و فرار کرد!..
من بدنبال او دویدم ولی زنم مجال نداده بازوانم را چسبید و مانع از این شد که من بحریفم برسم... این کار همسرم خشم و غضب مرا برانگیخت و تصمیم گرفتم با تولید ترس و وحشت در قلب او خود را برهانم و خود را بان دزد ناموس برسانم، با مشت ضربتی بر وی وارد آوردم، آن ضربت بر چهره او اصابت کرده فریادی از شدت درد و الم بر کشید و بازوانم را رها ساخت.
من خواستم دنبال حریفم بدوم... ولی مضحک و ننگ آور بود که با پای برهنه دنبال معشوق همسرم بدوم... ..
بسوی همسر خود برگشتم و دیدم که او بر روی نیمکتی افتاده است دست بر روی چهره خود گذاشته با نگاههائی پر از ترس و وحشت و از روی حقد و کینه مرا مینگرد!..
همسرم در این لحظه مانند موشی بود که در تله افتاده است.
در آن لحظه ای که من بسوی همسرم حمله بردم ، حریفم مقصود مرا فهمید ... با کمال تعجب مشاهده کردم که او با تمام نیروی خود بازوانم را گرفته و فریاد میزند:
- فکر کن که چه میکنی؟... آی مردم، بدادم برسید!...
من بازوان خود را از پنچه های او رها ساختم و بدون آنکه کلمه ای بر زبان آورم ، بسوی وی حمله ور شدم.
نگاه من با نگاههای او متلاقی گردید... یکمرتبه رنگ از چهره وی پرید و چشمانش بشکل عجیبی درخشید.
در اینموقع حریفم مانند روباهی با سرعت خارق العاده به زیر پیانو رفته سپس از اتاق خارج شد و فرار کرد!..
من بدنبال او دویدم ولی زنم مجال نداده بازوانم را چسبید و مانع از این شد که من بحریفم برسم... این کار همسرم خشم و غضب مرا برانگیخت و تصمیم گرفتم با تولید ترس و وحشت در قلب او خود را برهانم و خود را بان دزد ناموس برسانم، با مشت ضربتی بر وی وارد آوردم، آن ضربت بر چهره او اصابت کرده فریادی از شدت درد و الم بر کشید و بازوانم را رها ساخت.
من خواستم دنبال حریفم بدوم... ولی مضحک و ننگ آور بود که با پای برهنه دنبال معشوق همسرم بدوم... ..
بسوی همسر خود برگشتم و دیدم که او بر روی نیمکتی افتاده است دست بر روی چهره خود گذاشته با نگاههائی پر از ترس و وحشت و از روی حقد و کینه مرا مینگرد!..
همسرم در این لحظه مانند موشی بود که در تله افتاده است.