نام کتاب: انتقام شوهر
بایستم. من می ترسیدم که مبادا در آن لحظه سکته کرده بیجان نقش زمین شوم. آری... این زن از خدا میخواهد که من بمیرم و ازدست من آسوده شود، چون مرگ من او را به عزیز ترین آرزویش میرساند، پس نباید خویشتن را بدست مرگی سپارم تا برای او چنین فرصتی پدید آید، برای چه من اکنون در این اتاق نشسته ام و آنها همین الان مشغول خوردن غذائی هستند که با پول من درست شده است و در عین حال دارند شرافتم را هم لکه دار مینمایند.
پروردگارا... چرا آنروز که با تاق کار من آمد، گلویش را نچسبیدم و او را خفه نکردم. آه من اکنون مایلم بهه همسرم حمله آورده او را قطعه قطعه نمایم.
نخستین کاری که انجام دادم این بود که آهسته بسوی دولابچه ای که خنجر و طپانچه‌ام در آن بود رفتم و خنجر دمشقی تیز خود را که تا آنوقت استعمال نکرده بودم، برداشتم و از غلاف بیرون کشیدم ، غلاف آن از دستم پشت یکی از نیمکتها افتاد.
پالتوی خود را از تن بیرون آوردم و آهسته بسوی آن دو تبهکار روان شدم، بدون هیچ سر و صدائی به آنجا رسیدم، یکمرتبه در اتاق را باز کردم و داخل شدم.
من نگاههائی را که تروکانتشکی و زنم به همدیگر کردند هنوز در نظر دارم و این نگاهها قلبم را بوجد آورد، زیرا آن نگاهها نشانه ترس و وحشت بود و دیدم که حریفم پشت میز قرار داشت و همینکه مرا دید فورا از جای برخاست و ترسناک

صفحه 121 از 136