نام کتاب: انتقام شوهر
خود بیاور، اینهم قبض رسید آنست...زود باش برو.
ژرژ به سرسرارفت تا پالتوی خودرا بپوشد و من می ترسیدم که مبادا زنم و رفیقش را متوجه سازد، از اینرو با او باتاقش رفتم و همچنان ایستادم تا پالتوی خود را پوشید، هنگامیکه من در حالت انتظار بسر می بردم، صدای بهم خوردن بشقابها و کارد و چنگال بگوشم خورد، بفراست دریافتم که همسرم با رفیقش مشغول خوردن غذا میباشد و آنها متوجه صدای زنگی در خارج خانه و آمدن من نشده اند !... من در حال انتظار از خدا میخواستم که آندو از اطاق خارج نشوند تا اینکه ژرژ برود، سرانجام ، ژرژ رفت و من تا در خارجی بدنبال او رفته آنرا از پشت بستم. در آن هنگام احساس ترس و وحشت نموده لرزش شدیدی بر بدنم مستولی گردید.
آری در آن لحظه تنها ماندم و لازم بود، با سرعت هرچه تمامتر مشغول کار شوم، ولی چه باید بکنم؟!
-در حقیقت من فکر بخصوصی نداشتم، زیرا با اینکه در تمام راه چنین پیش آمدی را پیش بینی می کردم، با وجود این نقشه ای برای کار خود نکشیده بودم.
چیزی که میدانستم این بود که هر شک و تردیدی درباره خیانت او مبدل به یقین شده است و من باید سخت ترین مجازاتها را که شوهری نسبت به زن خیانت کار خود روا میدارد، در باره او انجام دهم با این همه مردد مانده خود را دلداری دادم و گفتم :
- شاید من اشتباه میکنم ... ولی نه... چه بدون آنکه همسرم مرا آگاه نماید تا پاسی از شب گذشته بیدار مانده

صفحه 118 از 136