خانه شدم، اولین چیزیکه نظرم را جلب کرد این بود که پالتوی حریفم را بر جارختی آویزان دیدم، قاعدتا باید تعجب نمایم، ولی شگفتی در اینجاست که متعجب نشده وجود او را پیش بینی میکردم. از ژرژ پرسیدم چه کسی در اینجاست ؟ او نام «تروکانتشکی» را بر زبان راند، پیش خود گفتم: جز این انتظار نمیرفت !..
- آیا کس دیگری هم وجود دارد ؟
- نه... جز او شخص دیگری نیست.
- بسیارخوب... بچه ها چطورند ؟
-همگی سلامت در اتاق خود بخواب رفته اند .
حس کردم که نفس در سینه ام حبس میشود، دیگر نتوانستم از بهم خوردن دندانهایم خودداری کنم، و در این حال گفتم :
- پس ایندفعه قضیه خلاف سابق است و در برابر حقیقت تلخ و ناگواری قرار گرفته ام!.. حس کردم که میل شدیدی بگریستن دارم... ولی هرطور بود خودداری کردم تا مبادا سستی و زبونی نشان داده آنها بدینوسیله پرده ای بروی خیانت و جرم خودش کشیده و من بقیه عمر را در عذاب بسر برم! یک نوع حس دلسوزی داشتم ولی ناگهان احساس دیگری جایگزین آن شد و این حس خوشحالی و درک مطلب بود که بزودی بدرد و عذاب و نگرانیهای من پایان می داد. آری ...من میتوانستم خشم و غضب خود را ظاهر سازم و بالاخره هم همینطور شد و بصورت گرگی خونخواری در آمد !...
ژرژ میخواست با تاق همسرم برود تا او را از آمدنم با خبر سازد، من مانع شده و باو گفتم :
- ژرژ بایست... ژرژ گوش بده، من فراموش کردم چمدان بزرگ خود را از ایستگاه بیاورم، زود با درشکهای برو و چمدان را با
- آیا کس دیگری هم وجود دارد ؟
- نه... جز او شخص دیگری نیست.
- بسیارخوب... بچه ها چطورند ؟
-همگی سلامت در اتاق خود بخواب رفته اند .
حس کردم که نفس در سینه ام حبس میشود، دیگر نتوانستم از بهم خوردن دندانهایم خودداری کنم، و در این حال گفتم :
- پس ایندفعه قضیه خلاف سابق است و در برابر حقیقت تلخ و ناگواری قرار گرفته ام!.. حس کردم که میل شدیدی بگریستن دارم... ولی هرطور بود خودداری کردم تا مبادا سستی و زبونی نشان داده آنها بدینوسیله پرده ای بروی خیانت و جرم خودش کشیده و من بقیه عمر را در عذاب بسر برم! یک نوع حس دلسوزی داشتم ولی ناگهان احساس دیگری جایگزین آن شد و این حس خوشحالی و درک مطلب بود که بزودی بدرد و عذاب و نگرانیهای من پایان می داد. آری ...من میتوانستم خشم و غضب خود را ظاهر سازم و بالاخره هم همینطور شد و بصورت گرگی خونخواری در آمد !...
ژرژ میخواست با تاق همسرم برود تا او را از آمدنم با خبر سازد، من مانع شده و باو گفتم :
- ژرژ بایست... ژرژ گوش بده، من فراموش کردم چمدان بزرگ خود را از ایستگاه بیاورم، زود با درشکهای برو و چمدان را با