سرانجام ترن در ایستگاه مسکو توقف نمود و من سوار کالسکه ای شده بخانه خودم رفتم، ولی قلبم بشدت میزد و دلم میطپید .
در اثناء راه سعی داشتم خود را از اندیشه ها و افکار شوم بازدارم، ولی موفق نشدم، همینکه کالسکه نیم میل از ایستگاه دور شد، حس کردم که سرمای شدید پایم را میسوزاند، معلوم شد که جورابم را که در قطار کنده بودم آنرا در چمدان گذارده فراموش کرده بودم بپوشم ؟!
ولی نه ... این همان چمدان است، اما چمدان بزرگ کجاست.... من فورا متوجه شدم که آنرا فراموش کرده و از انبار نگرفته ام، ولی قبض انبار را با خود داشتم ...
وقتیکه کالسکه مرا بخانهام می برند، احساس میکردم که واقعه تأسف انگیزی که در زندگی من تاثیر بسیاری دارد، روی خواهد داد و وقوع آن مایه تشویش و نگرانی من خواهد بود .
درشکه یک ساعت بعد از نیمه شب در خانه رسید. نگاهی بمنزل افکنده متوجه شدم که هنوز چراغ اطاق ما روشن است.
من بدر خانه نزدیک شدم، ولی ترس و وحشت فوق العاده ای داشتم، در را کوبیدم...گماشته ام ژرژ آنرا باز کرد .
او آدمی باوفا و امین ولی ابله و نادان بود. دلی داخل
در اثناء راه سعی داشتم خود را از اندیشه ها و افکار شوم بازدارم، ولی موفق نشدم، همینکه کالسکه نیم میل از ایستگاه دور شد، حس کردم که سرمای شدید پایم را میسوزاند، معلوم شد که جورابم را که در قطار کنده بودم آنرا در چمدان گذارده فراموش کرده بودم بپوشم ؟!
ولی نه ... این همان چمدان است، اما چمدان بزرگ کجاست.... من فورا متوجه شدم که آنرا فراموش کرده و از انبار نگرفته ام، ولی قبض انبار را با خود داشتم ...
وقتیکه کالسکه مرا بخانهام می برند، احساس میکردم که واقعه تأسف انگیزی که در زندگی من تاثیر بسیاری دارد، روی خواهد داد و وقوع آن مایه تشویش و نگرانی من خواهد بود .
درشکه یک ساعت بعد از نیمه شب در خانه رسید. نگاهی بمنزل افکنده متوجه شدم که هنوز چراغ اطاق ما روشن است.
من بدر خانه نزدیک شدم، ولی ترس و وحشت فوق العاده ای داشتم، در را کوبیدم...گماشته ام ژرژ آنرا باز کرد .
او آدمی باوفا و امین ولی ابله و نادان بود. دلی داخل