نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
در فضای تنگ سالن پشتی، قفسه ای با چند ردیف چوب های ساده با درهای بسته قرار داشت. این جا زندان کتاب های ممنوعه بود که از جانب دادگاه مقدس تفتیش عقاید به خاطر بی حرمتی به مقدسات و نوشته های داستانی و قصه های اختراعی در فهرست جای داشته. هیچ کس غیر از کایه تانو دلاورا اجازه ورود به آنجا را نداشت، آن هم با مجوز مقامات پاپ اعظم، تا بتواند درباره اساس نوشته های ممنوعه تحقیق کند
کتابخانه که سال های متوالی بندر آرامش او به شمار می رفت، پس از آشنایی با سیروا ماریا به جهنم تبدیل شده بود. او دیگر حق نداشت با دوستان کلیسایی و این جهانی گردهمایی داشته باشد، شادمانی اندیشه های ناب را با آن ها تقسیم کند، به بحث علمی بپردازد، در مسابقات ادبی شرکت جوید و شباهای موسیقی تدارک ببیند. درد او به این خلاصه شاءه بود که از مهارت شیطان اطلاع حاصل کند، و پیش از آن که به معبد بازگردد پنج شبانه روز متوالی در این زمینه مطالعه و بررسی کرد. روز دوشنبه وقتی اسقف او را با گام های استوار در حال خروج از محل دیده پرسید: «چه احساسی داری۔
دلاورا گفت: «روح مقدس به من شتاب بخشیده است. |
ردای بلندی از کتان ساده به تن داشته که به او حالت هیزم شکنان توانمند را می داد، و روح خود را در برابر بزدلی مسلح ساخته بود. او به این تلخی نیاز داشت. زن نگهبان سلام او را با کرنش جواب داد و سپیروا ماریا یا حالتی عصبانی از او استقبال کرد. پراکنده بودن ته مانده های غذا و مدفوع در کف سلول، نفس کشیدن را برایش دشوار می ساخت. روی بحران، کنار نور جاوید، غذای رژز دست نخورده مانده بود. دلاورا بشقاب را برداشت و به دخترک قاشقی از لوبیای مخلوط با کره تعارف

صفحه 98 از 176