وقتی زن نگهبان در سول سپیروا ماریا را باز کرد، بی خشونت در فضا پخش شد. دخترک به پشت روی تخت سنگی فاقد تشک دراز کشیده بود، دستها و پاهایش را با بند چرمی بسته بودند. به نظر می رسید مرده باشد، ولی چشمانش به درخشندگی دریا بود، دلاورا نگاهی کرد و لرزه بر اندامش مستولی شد، او تصویر رؤیای دخترک را با هویت مقایسه کرد و خیس عرقی سرد شد، دلاورا چشمانش را بست و آهسته با تمام قدرت ایمانش دعا کرد و پس از آن مجددا بر خود مسلط شد.
او گفت: «حتا اگر این موجود ہی نوا در تصرف شیاطین هم نباشد، قضائی طاهری پیرامون این موقعیت را فراهم می سازد.
مدیر معبد جواب داد: «افتخار نصیب ما نمی شود. در واقع خدمه همه تلاش خود را به کار بستند، تا سلول وضعیت خوبی پیدا کند، ولی سیروا ماریا شخصأ أین جا را به زباله دانی تبدیل کرده است.)
دلاورا گفت جنگی ما در جهت محکومیت شما نیست، بلکه علیه شیاطینی است که در وجود او می ایٹلی
اور روی نوک پا وارد سلول شد تا زباله ها را لگد نکند، به سلول آب مقدس پاشیده و شعایر دینی را زمزمه کرد. مدیره از دیدن لکه بزرگ آب بر روی دیوار وحشت کرد: فریاد زد: «خون!
دلاورا به خاطر قضاوت سطحی او را سرزنش کرد.
اسب قرمزرنگ که دلیل خون نیست با گیرم که خود باشد، ولی برخاسته از شیطان که نیستان
بهتر این بود که به معجزه فکر می کردیده و از این قدرت، فتط خداوند بهره مند است. |
ولی لکه ته برخاسته از شیطان بود و نه معجزه خداوندی، چون وقتی
-
او گفت: «حتا اگر این موجود ہی نوا در تصرف شیاطین هم نباشد، قضائی طاهری پیرامون این موقعیت را فراهم می سازد.
مدیر معبد جواب داد: «افتخار نصیب ما نمی شود. در واقع خدمه همه تلاش خود را به کار بستند، تا سلول وضعیت خوبی پیدا کند، ولی سیروا ماریا شخصأ أین جا را به زباله دانی تبدیل کرده است.)
دلاورا گفت جنگی ما در جهت محکومیت شما نیست، بلکه علیه شیاطینی است که در وجود او می ایٹلی
اور روی نوک پا وارد سلول شد تا زباله ها را لگد نکند، به سلول آب مقدس پاشیده و شعایر دینی را زمزمه کرد. مدیره از دیدن لکه بزرگ آب بر روی دیوار وحشت کرد: فریاد زد: «خون!
دلاورا به خاطر قضاوت سطحی او را سرزنش کرد.
اسب قرمزرنگ که دلیل خون نیست با گیرم که خود باشد، ولی برخاسته از شیطان که نیستان
بهتر این بود که به معجزه فکر می کردیده و از این قدرت، فتط خداوند بهره مند است. |
ولی لکه ته برخاسته از شیطان بود و نه معجزه خداوندی، چون وقتی
-