نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
به نظر نمی رسید راشیه های نوآموز از کار خود منحرف بشونده و در واقع تمام فکر و ذکر آنها متوجه مدیره و ملاقات کنندگانی بود که راهی بنای زندان بودند.
قبل از آنکه به سلول سپیروا ماریا در انتهای راهرو برسند، از مقابل سلول مارتینا، راشیه سابق که به علت قتل دوتن از خواهران راهبه، با کارد سلاخی به حبس ابد محکوم شده بود. عبور کردند. او هرگز به مورد یادشده اقرار نکرد. مارتینا یازده سال آزگار آن جامی زیست، و بیشتر به خاطر فرارهای تاموفقش مشهور بود تا جنایات، او مایل نبود بپذیرد که حبس اپل، با زندگی در اتاق راهبه ها چندان تفاوتی داشته باشد. در این مورد چنان مقرون به دلیل بود که پیشنهاد داد تا دوران محکومیت خود را به عنوان مستخدمه در خدمت ژنل ہیگوران سپری کند. همان قدر که برای اعمال فشار دور از خطا شدت به خرج می داد، همان قدر هم اعتقاد داشت که اگر برای آزادی مجدد لازم باشد یک بار دیگر دست به کشتار بزند.
دلاورا بی آنکه در برابر کنجکاوی کودکانه خود مقاومت کند یا از میان نرده های آهنی کنار پنجره به درون سلول نگریست مارتینا از آنها روی برگرداند. وقتی پی برد که او را زیر نظر دارند، به طرف در برگشت، و دلاورا بلافاصله گرفتار قدرت پرتو افشان او شد. مدیره با تشویش دلاورا را از کنار پنجره دور کرد و گفت:
احتیاط کنید از دست این موجود هرکاری ساخته است. دلاورا پرسید این قدر خطرناک اسمیت ؟
مدیره گشت: خطرناک تر از آن چه که فکر می کنید. اگر به میل من بود مدت ها پیش آزاد شده بود. او سرمنشاء هده ناآرامی های این معبد است.»

صفحه 94 از 176