سانتا ماریا لا آنتیگوای داربین به دست سرنوشت سپردند. بیش از یک سال آن جا ماندند و بیهوده انتظار کشیدند تا کشتی تجاری برایشان نامه بیاورد، تا این که برای اسقف دکازه رس پست موقتی در منطقه کوچکی که رییس آن جا به طور ناگهانی قالب تهی کرده بود، خالی شد. وقتی دلاورا از درون زورق، جنگل وحشی غول آسای یوروبا را دید که آنها را به سوی هدفی تازه می کشاند به درد دوری از دیاری که مادرش را در زمستان های غمگین توله دو رنج میداد، پی برد. غروب های داغ، پرندگان رؤیایی، عفونت څات جنگی، درختان همیشه سبز، به نظرش خاطرات دوست داشتنی سپری شده ای بودند که او با آنها نزیسته بود
دلاورا گفت: «فقط روح مقدس می توانست همه این ها را به این زیبایی ترکیب کند و مرا به ولایت مادری بکشاند..
دوازده سال بعد استش از رؤیای یوکاتان دست کشید، اکنون هفتادو سه سال تمام داشت. از آسم رنج می برد و می دانست هرگز در سالامانکا برفی نخواهد دید. زمانی که سپیروا ماریا را به معبد آوردند تصمیم داشت، همین که راه شاگردش را به سوی ورم هموار کرد، استعفا دهل
کایه تاتو دلاورا روز بعل به معیل سانتا کلارا رفت. با وجود هوای گرم لباس رسمی پشمینه ای به تن کرد، ظرف آب مقدس و چمدان کوچک
حاوی روغن مقدسی را که اولین سلاح های جنگی علیه شیطان به شمار می رفت با خود برداشته. مدیر مایل هرگز دلاورا را ندیده بود، ولی با وجود این که موظف به سکوت بودند، اخباری از ذکاوت و قدرت او به اتاق های درونی معبد رخنه کرده بود. مدیره حدود ساعت شش بامداد در محل به استقبال او شتافت. از ورود سرزند دلاورا، رنگ پرید شهیدگونه او، طنین آهنگین صدایش و تار موی سفید اسرارآمیزش تحت تأثیر قرار گرفت. مدیره هیچ یک از این همه عفاف را نمی توانست
دلاورا گفت: «فقط روح مقدس می توانست همه این ها را به این زیبایی ترکیب کند و مرا به ولایت مادری بکشاند..
دوازده سال بعد استش از رؤیای یوکاتان دست کشید، اکنون هفتادو سه سال تمام داشت. از آسم رنج می برد و می دانست هرگز در سالامانکا برفی نخواهد دید. زمانی که سپیروا ماریا را به معبد آوردند تصمیم داشت، همین که راه شاگردش را به سوی ورم هموار کرد، استعفا دهل
کایه تاتو دلاورا روز بعل به معیل سانتا کلارا رفت. با وجود هوای گرم لباس رسمی پشمینه ای به تن کرد، ظرف آب مقدس و چمدان کوچک
حاوی روغن مقدسی را که اولین سلاح های جنگی علیه شیطان به شمار می رفت با خود برداشته. مدیر مایل هرگز دلاورا را ندیده بود، ولی با وجود این که موظف به سکوت بودند، اخباری از ذکاوت و قدرت او به اتاق های درونی معبد رخنه کرده بود. مدیره حدود ساعت شش بامداد در محل به استقبال او شتافت. از ورود سرزند دلاورا، رنگ پرید شهیدگونه او، طنین آهنگین صدایش و تار موی سفید اسرارآمیزش تحت تأثیر قرار گرفت. مدیره هیچ یک از این همه عفاف را نمی توانست