نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
اسقف نه مرد خیال پرداز آسمانی بود و نه اهل معوجیزة و تهاجم امپراتوری او به این جهان تعلق داشت. بنابراین سرش را با تردید تکان داد و مشغول خوردن بقیه غذا شد. دلاورا قرائت نوشته ها را مجددا با دقت ادامه داد. پس از آنکه اسقف از غذا فارغ شد، دلاورا کمک کرد تا روی صندلی راحتی بنشیند. وقتی اسقف آرام نشست. گفت: بسیار خواب، حالا از خوابت برایم تعریف کن.4
خیلی ساده بود، دلاورا در خواب دیده که نسیبروا ماریا مقابل پنجره ای رو به سوی مزرعه ای پوشیده از برف نشسته و از خوشه انگوری که در آغوش داشت، حبه ای می کند و می خورد، هر حبه ای که جدا می کرد به جایش حبه دیگری روی خوشه می رویید. در خواب واضح بود که دخترک سالهای زیادی در برابر پنجره لایزال نشسته و سعی داشت خوشه را تا انتها بخورد و کمترین عجله ای نداشت، چون می دانست آخرین حبه انگور به مرگش منتهی خواهد شد.
چیز عجیب و غریب این است، پنجره ای که او از آن مزرعه را می دیده نگین پنجره سالامانکا در آن زمستانی بود که به روز تمام برق بارید و گوسفندان زیر برف خفه شدند..
اسقف مبهوت شده بود. او کایه تائو دلاورا را می شناخت و خیلی دوستش داشت. ولی نمی توانست معمای خواب او را جدی تلقی کند کایه تانو با استعدادهای فراوان و رفتار صمیمانه اش به حق شایستگی مقامی را که در اداره سلسله مراتبی کلیسا و ارزشیابی خویش دریافت کرده بود، داشت. اسقف چشمانش را بست تا در سه دقیقه استراحت بعد از عصرانه بخوابد.
در این فاصله پیش از آنکه با هم نیایش شبانه را آغاز کنند، دلاورا بر سر همان میز غذایش را خورد. هنوز تمام نکرده بود که اسقف درون

صفحه 87 از 176