نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
غلبه می کرد روی آن به خواب می رفت.»
خبر تازه در این بعدازظهر تاریخی چنین بود که دلاورا بسیاری از موارد را اشتباهی قرائت کرد. و آن چه غیرعادی تر به نظر می رسد این که او سهوا صفحه ای را رد کرد و بی آنکه متوجه موضوع شود هم چنان به قرائت ادامه داد. اسقف از زیر شیشه های کوچک عینکش مثل کیمیاگری به او نگاه می کرد، تا اینکه دلاورا به صفحه بعدی رسید، آن وقت کلام او را با شوخی قطع کرد.
به چه فکر می کنی؟ دلاورا از جایش پرید و گفت: باید از گرما باشد
چرا؟ اسقفا مجددا نگاهش را به چشمان او دوخت و گفت: مطمئنا چیزی بیشتر از گرما.» و با همان بیان تکرار کرد: هم اکنون به چه چیزی فکر می کنی؟ دلاورا گفت: «به دخترک.|
حرف تازه ای نزد، چون از هنگام دیدار با مارکز، برای آن دو، در دنیا دخترک دیگری وجود نداشت. آنها درباره سپیروا ماریا گفتگوی زیادی کرده و با هم خاطراتی از شیطان زدگان و تحقیق تاریخی شیطان ستیزات مقدم را مرور کرده بودند. دلاورا آهی کشید: من خواب دخترک را دیلم .
اسقف پرسید: «چه طور توانستی خواب کسی را که هرگز ندیده ای، پیینی؟
جواب داد: «او اشراف زاده دوازده ساله کرئولی بود که کمند گیسویش مثل دامن لباس شاهزاده ای بر زمین می سایید. غیر از او چه کسی می توانست باشد؟

صفحه 86 از 176