داشتند، و این ها به عنوان واقعیت وارد پرونده ها می شد. در یک شب شوم، گروهی از راهبه های گشتی به سلول دخترک هجوم بردند، او را محکم بستند و گردنبندهای مقدسش را از گردنش گشودند. این پیروزی زودگذری بود. در حین فرار عجولانه، سردستۀ مهاجمین از روی پله های تاریک لغزید و کاسه سرش شکسته. همدستان او تا لحظه ای که گردنبندهای دزدی را به صاحبش مسترد کرده بودند، احساس نا آرامی می کردند. دیگر کسی شبها مزاحمتی در سلول ایجاد نمی کرد.
این روزها برای مارکز کاسالدوئرو روزهای عزا بود. او خیلی وقت گذاشت تا دخترش را به معبد بفرستد، وی از کوشش خود تأسف می خورد، تا این که حمله مالیخولیایی به او دست داد و دیگر هیچ وقت شنا نیافت. ساعت های متوالی در اطراف معید راه می رفت و از خود می پرسیاه، در پشت کدامیک از این پنجره های متعدد، سپیروا ماریا به او فکر می کند. وقتی به خانه بازگشت برناردا را در حیاط دید که در جستجوی اولین تنکای شب بود. با این پیش بینی که حالا از او درباره تسییروا ماریا سؤال خواهد کرد، به خود لرزید، ولی برناردا حتا تگاهی هم به او تکرد
مارکز سگها را رها کرد. با آرزوی خواب ابدی درون ننو دراز کشید ولی به آرزویش رسید. باد شرق وزیده بود. شب، داغ و برافروخته بود. انواع حشرات موذی و ابری از پشه های خون آشام، که آفتاب مزاحشان بود، از باتلاق ها به این سو سرازیر شدند. مردم در اتاق های خواب خود پشکل گاو نر می سوزاندند تا آنها را برانند. احساسات در سکون فرو رفتند. مردم با همان حرارت انتظار اولین باران موسمی سال را می کشیدند تا به یمن آن شش ماه بعد را هم نیایش کنند، شاید برای همیشه آرزوهایشان برآورده شود.
این روزها برای مارکز کاسالدوئرو روزهای عزا بود. او خیلی وقت گذاشت تا دخترش را به معبد بفرستد، وی از کوشش خود تأسف می خورد، تا این که حمله مالیخولیایی به او دست داد و دیگر هیچ وقت شنا نیافت. ساعت های متوالی در اطراف معید راه می رفت و از خود می پرسیاه، در پشت کدامیک از این پنجره های متعدد، سپیروا ماریا به او فکر می کند. وقتی به خانه بازگشت برناردا را در حیاط دید که در جستجوی اولین تنکای شب بود. با این پیش بینی که حالا از او درباره تسییروا ماریا سؤال خواهد کرد، به خود لرزید، ولی برناردا حتا تگاهی هم به او تکرد
مارکز سگها را رها کرد. با آرزوی خواب ابدی درون ننو دراز کشید ولی به آرزویش رسید. باد شرق وزیده بود. شب، داغ و برافروخته بود. انواع حشرات موذی و ابری از پشه های خون آشام، که آفتاب مزاحشان بود، از باتلاق ها به این سو سرازیر شدند. مردم در اتاق های خواب خود پشکل گاو نر می سوزاندند تا آنها را برانند. احساسات در سکون فرو رفتند. مردم با همان حرارت انتظار اولین باران موسمی سال را می کشیدند تا به یمن آن شش ماه بعد را هم نیایش کنند، شاید برای همیشه آرزوهایشان برآورده شود.