نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
شده بود. نیمکتی سنگی برای نشستن و تاقچه کار که هم زمان به جای محراب و میز شستشو از آن استفاده می شد. آن طرف فقط آویز مسیح مصلوب به دیوار نصب بود. آنها سپیروا ماریا را در حالی که سرتا پا خیس شده بود و از شدت هراس می لرزید، به حال خود رها کردند. زنا نگهبان کارآزمودهای را آنجا گماردند تا در جنگ هزارساله علیه شیطان پیروز شود.
میروا ماریا روی تختخواب تشست. به نرده آهنی محافظ پشت در نگاه کرد و مستخامه را دید که حدود ساعت پنج بعدازظهر برایش بشقابی غذا می آورد. مستخدمه سعی کرد تا گردنبند او را از گردنش جدا کند. سپیروا ماریا مچ دست او را گرفت و مجبورش کرد تا گردنبند را رها کند. در پرونده معبد که از عصر همان روز به جریان افتاده بود، مستخدمه تعریف کرد که نیرویی مانند نیرویی از جهان دیگر او را بر زمین افکند.
وقتی در بسته شد، دخترک بی حرکت سر جای خود نشسته بود و صدای زنجیر و دوبار چرخش کلید در قفل ضامن دار شنیده شد. عمییروا ماریا برانداز کرد تا ببیند چه چیزی برای خوردن وجود دارد. دو تکه گوشت دودی مانده، شیرینی مانیوک و بسته ای شکلات شیرینی را مزمزه کرد، جوید و تف کرد. به پشت دراز کشید. صدای آب کف آلود دریای خروشان و رعد بهاری را می شنید که پیوسته نزدیک تر می شد. صبح زود روز بعد وقتی مستخدمه صبحانه را آورد، دخترک را روی تودهای کاه که با چنگ و دندان از درون تشک بیرون کشیده بود، خوابیده یافت.
به میل خود پذیرفت تا بدون وعده سکونت در صومعه نشین راهبه ها، او را به سالن ناهارخوری داخلی ببرند. آنجا سالنی وسیع بود که تاق ضربی بلند و پنجره های بزرگ داشت، نور دریا فریاد زنان به درون
-
د

صفحه 79 از 176