نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
همه با هم گفتند: «ما بی گناه به استقبالش رفتیم.
مدیره گردن آویز مسیح مصلوب را مثل سلاح جنگی علیه سپیروا ماریا به حرکت درآورد و فریاد زد: «دور شویله.
خدمه ها عقب کشیدند و دخترک را سر جایش تنها گذاشتند، او هوشیار بود و نگاهی خیره داشت
مدیره فریاد برآورد: «آفریده شیطان، خودت را غیرقابل رؤیت کردی تا ما را دست بیندازی۔
آنها موفق نشدند از سیروا ماریا کلمه ای حرف بکشند. راهبه کارآموزی خواست دستش را بگیرد و با خود ببرد ولی مدیره با خشونت تمام مخالفت کرد و فریاد زد: به او دست نزن. و رو به سایرین کرد و گفت: با هیچ کس به او دست نزند.*
سرانجام آنها بایستی با توسل به زور سییروا ماریا را با خود می بردند. أو مثل سگ می جست و اطراف خود را چنگ می زد تا این که از آخرین سلول زندان سر درآورد. این راه متوجه شدند که دخترک با مدفوع خود تنش را آلوده کرده و آن ها در اصطبل سطل سطل أنبه به رویش ریختند.
مدیره اعتراض کنان اظهار داشت: در این شهر این همه معبا وجود دارد و آن وقت اسقف این کثافت را پیش ما می فرست..
سلول بزرگ بود و دیواره های زمخت و سقف وسیعی داشت که موریانه حفره های عمیقی روی تخته ها به وجود آورده بود. کنار تنها در آن جا پنجره ای قرار داشت که تا روی زمین می رسید، با نرده های چوبی خراطی شده که ترد خمیده آهنی لنگه های پنجره را ایمن می کرد. در دیوار پشتی رو به دریا، پنجره بلند دیگری هم وجود داشت که با داربست چوبی صلیبی بسته شده بود. تختخواب بر پایه دیوار قرار داشت و روی آن تشکی جای گرفته بود که از شدت استفاده فرسوده

صفحه 78 از 176