و به مییروا ماریا گفت: «چشمان تو شیطانی است.*
کارآموز جوانتر بی آنکه به مقاومتی بر بخورد، یکی از انگشترهای او را درآورد، ولی وقتی کارآموز بعدی سعی کرد گردنبند ش را باز کند سیروا ماریا مثل مار چرخید و سریع با نشانه گیری دقیق دستش را گاز گرفت. کارآموز از محل گریخت تا خون دستش را بشوید.
وقتی صدای آواز راهبه های نوآموز شنیده شد، سپیروا ماریا از جای برخاست تا از حوض آب بنوشد، وحشت زده بی آنکه آبی بیاشامد به طرف نیمکت بازگشته، اما وقتی پی برد این آواز راهبه ها است دوباره از جای برخاست. با حرکت ماهرانه دست، پوشش برگ های گندیده را کنار زد و بی آنکه از تخم حشرات شیمی به دل راه دهد از آب حوض نوشید تا تشنگی اش برطرف شود. سپس برای ادرار پشت درخت چمباتمه زد و
چوبی در دست گرفت تا بتواند در برابر حیوانات فضول و مردان فاسله درست همانگونه که دومینگا و آدوینتر به او یاد داده بود، از خود دفاع کند.
اندکی بعد دو پرده سیاه نزدیک شدنده و گردنبند سانته ریایی او را شناختند و به زبان پورویایی با او شروع به گفتگو کردند. دخترک ذوق زده به همان زبان پاسخ داد. چون کسی نمی دانست چرا آن جا نشسته است لذا برده ها او را همراه خود به آشپزخانه پرهیاهو بردند و خدمه با شادی از او استقبال کردند. یکی از آنها متوجه زخم روی قوزک پایش شد. از او سؤال کردند که چه اتفاقی افتاده است، مبییروا ماریا گفت: مادرم با چاقو چنین کرده است. یکی اسمش را پرسید و او اسم سیاه خود را گفت: ماریا ماندینگا. ۸۵
سیروا ماریا برای لحظه ای جهان خود را بازیافت. او یاری رساند تا بز تری را که در برابر مرگ مقاومت می کرد بکشند. سیبروا ماریا چشمان بزرا
کارآموز جوانتر بی آنکه به مقاومتی بر بخورد، یکی از انگشترهای او را درآورد، ولی وقتی کارآموز بعدی سعی کرد گردنبند ش را باز کند سیروا ماریا مثل مار چرخید و سریع با نشانه گیری دقیق دستش را گاز گرفت. کارآموز از محل گریخت تا خون دستش را بشوید.
وقتی صدای آواز راهبه های نوآموز شنیده شد، سپیروا ماریا از جای برخاست تا از حوض آب بنوشد، وحشت زده بی آنکه آبی بیاشامد به طرف نیمکت بازگشته، اما وقتی پی برد این آواز راهبه ها است دوباره از جای برخاست. با حرکت ماهرانه دست، پوشش برگ های گندیده را کنار زد و بی آنکه از تخم حشرات شیمی به دل راه دهد از آب حوض نوشید تا تشنگی اش برطرف شود. سپس برای ادرار پشت درخت چمباتمه زد و
چوبی در دست گرفت تا بتواند در برابر حیوانات فضول و مردان فاسله درست همانگونه که دومینگا و آدوینتر به او یاد داده بود، از خود دفاع کند.
اندکی بعد دو پرده سیاه نزدیک شدنده و گردنبند سانته ریایی او را شناختند و به زبان پورویایی با او شروع به گفتگو کردند. دخترک ذوق زده به همان زبان پاسخ داد. چون کسی نمی دانست چرا آن جا نشسته است لذا برده ها او را همراه خود به آشپزخانه پرهیاهو بردند و خدمه با شادی از او استقبال کردند. یکی از آنها متوجه زخم روی قوزک پایش شد. از او سؤال کردند که چه اتفاقی افتاده است، مبییروا ماریا گفت: مادرم با چاقو چنین کرده است. یکی اسمش را پرسید و او اسم سیاه خود را گفت: ماریا ماندینگا. ۸۵
سیروا ماریا برای لحظه ای جهان خود را بازیافت. او یاری رساند تا بز تری را که در برابر مرگ مقاومت می کرد بکشند. سیبروا ماریا چشمان بزرا