نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
سبزیجات و آنچه که برای ندگی خو شیر برخورد پرورش می دادل تی داشتند .
کاملا در انتها، در انتهای ممکن باغ، بنای متروکه مجزایی قرار داشت که شست و هشت سال پیش تمام در خل تفت دادگاه تفتیش عقاید پوش و هنوز هم برای راهبه های گمراه کالاتریسیتی مورد استفاده قرار می گرفت. در آخرین سلول این بنای فراموش شده با تسییر و تماس پار اتود و به روز پس گازگرفتگی سگ هار و بدون کوچکترین نشانی از هاری حتب کردند.
را سرایداری که دست دخترک را گرفته بود، در انتهای راهرو با راهبة کاراموزی مواجه شد که هی آشپزخانه برد. از او خواست تاسیبوو داریا را نزد راهبه ها برد راشیه کاراموز پیش خود فکر کرد عاقلانه نیست دختری به این ظرافت و خوش پوشی را در هیاهوی آشپزخانه چای دهید لذا او را روی نیمکت سنگی باغ تشاند تا بعد برگردد و با خود بیرد. ولی هنگام بازگشته سیبیرو بارها را فراموش کرد
دو راحبه کارآموزی که بعد از آنجا گذشتند و گردنبند و انگشتری سیروا ماریا خوشتان آمد و از دخترک پرسیاد تا تو کیستی. دخترک بیا میخی نداد. آن ها سوال کردند نمی توانی اسپانیایی حرف برنی، و دخترک طوری بود که گویی با مرده حرف می زدند.
کاراموزی جوانترگت کر و لال است دیگری گفت: و یا انسانی است. ای
کار موز جوان تر چنان رفتاری پیشه کرد که انگار سیروا ماریا به پنج حس خود مسلط نیست. گیسوی دخترک را که پشت گردنش جنجس شد پرده گشود، و جلب کرد و گفت: حدود چهار وجب. و مطمئن بود که
پیروا ماریا نمی شود. بعد شروع به بافتن گیسوری اور کرد که دخترک با نگاه او را تهدید کرده را به کاراموز استوار شاد و زیانش را به او نشان داد

صفحه 73 از 176