نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
یکشنبه قبل از عید پاک فرا رسیده بود. کتار در ورودی گدایان بیش از همیشه با هیاهوی زیاد ایستاده بودند. چند جذامی بر سر باقی ماند شیرینی ها گلاویز شدند و با دست های دراز کرده، به سمت مارکز روی آوردند. او اندوهگین صدقات را تقسیم کرد. تا جایی که کفایت داشت به هر کدام سکه ای داد. زن سرایدار او را در لباس عزا و دخترک را در لباس یک شاهزاده دید. راهی باز کرد تا از آنها استقبال کند. مارکز توضیح داد که به دستور اسقفی سبیروا ماریا را آورده است. زن سرایدار به خاطر رفتارش به حرف های او تردید نکرد. او دلیل حضور دخترک را آزمود و کلاهش را از سر برداشت و گفت: «کلاه ممنوع است.|
سپیرو کالا را به دست گرفت. مارکز می خواست چمدان کوچک را به او بدهد، ولی زن سرایدار نپذیرفت:
دختر شما در این جا کمبودی نخواهد داشت.*
چون گیسوی سییر واید بسته شده بود باز شد و تقریبا تا روی زمین افشان شده. زن سرایدار باور نمی کرد که طبیعی باشند، مارکز کوشیده تا موهای او را دوباره منظم کند. دختر پدر را کنار زد و بدون کمک، گیسوی خود را چنان ماهرانه جمع کرد که زن سرایدار حیرت زده شد.
زن سرایدار گفت: باید موهایش را کوتاه کنیم.4
مارکز جواب داد: الموضوع مربوط به نذری می شود که برای بانویا باکره مقل کرده ایم و تا روز ازدواج به قوت خود باقی خواهد ماند.
زن سرایدار در مقابل این دلیل ممر تعظیم فرود آورد. بی آنکه فرصتی برای وداع باقی بگذارد دست دخترک را گرفت و از در ورودی پر هیاهو به درون برد. چون هنگام رفتن قوزک پای سیبروا ماریا درد میگرفت لنگه دمپایی چپ را درآورد. مارکز می دید که چگونه دخترک با پای النگان در لنگه دم پایی به دست دور می شود. او بیهوده منتظر بود تا

صفحه 69 از 176