نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
هم خوانی داشت و دقیقا به او می آمد. سرانجام چمدان کوچکی آورد و پیراهن خواب و یک شانه دندانه ریز که بتواند هنگام شانه زدن رشک و شپش ها را از مسوها جدا کند، و جانمازی کوچک مادربزرگ با حاشیه دوزی طلایی و پوشش صدفی درون آن جای داد
آخرین یکشنبه قبل از عید پاک بود. مارکز، سیروا ماریا را با خود به نیایش ساعت پنج صبح برد و دخترک با حسن نیت شاخه به هم پیچیده نخل را پذیرا شد بی آنکه بداند چرا، بعد از کلیسا از داخل کالسکه متوجه
طلوع آفتاب شد. مارکز در قسمت عقب کالسکه چمدان کوچک را روی زانوانش گذاشته بود و پیروا ماریا بدون کمترین هیجانی روی نیمکت رو به روی او نشسته و از پنجره آخرین جاده های گذران دوازده سالگی خود را می نگریست.
در این اول صبحی با لباس یوحنا ای دیوانه و کلاه فاحشه ها او را به کجا می بردند، ذرهای کنجکاوی به خرج نداد. مارکز پس از دقتی طولانی پرسید:
می دانی خدا کیست؟
دخترک شانه هایت را تکان داد. در افق دوردست رعد و برق می زد. آسمان گرفته و دریا حروشان بود. وقتی به کنج خیابان پیچیلن معبد سانتا کلارا در برابرشان نمایان شد. سفید و تنها در سه طبقه و پنجره هایی با چفت و پست آبی که روبه روی یکی از آنها مقداری زباله در ساحل دیده می شد. مارکز با انگشت اشاره ساختمان را نشان داد و گفت: «همان جا است. بعد به سمت چپ اشاره کرد و گفت: «از آن پنجره همیشه می توانی دریا را بنگری. چون دخترک توجهی به آن جا نمی کرد، مختصرا توضیح داد که باید او را به دست سرنوشت بسپارد
چندروزی را نزد خواهران معبد سانتا کلارا سپری خواهی کرد.»

صفحه 68 از 176