نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
خود را کاهش دهد، لذا در اتاق را گشود، برناردا روی شکم برکف زمین خوابیده بود و خوناسه های خطرناک می کشید. مارکز دست به دستگیره، دم در ایستاد و بیدارش نکرد. در حال و هوای خودش گفت: جائت فدای دخترک. و بلافاصله اصلاح کرد: الزندگی کند هر دوی ما فدای دخترک، لعنت بر شیطان.ا
دخترک خواب بود. مارکز او را بی حرکت و خسته روی تخت دید و از خود پرسید، آیا دلش می خواهد دخترش بمیرد، یا اینکه تسلیم شکنجه بیماری هاری کند. پشه بند او را مرتب کرد تا خفاش ها خونش را نمکنده رویش را پوشاند تا دیگر سرفه تکناه و کنار تخت با احساس رضایت خاطر تو، به مراقبت پرداخت، می خواست دخترش را چنان دوست بدارد که در دنیا هرگز کسی را چنین دوست نداشته است. بدین سببه بدون مشورت با خدا و دیگران تصمیم زندگی خود را گرفت. ساعت چهار بامداد وقتی میروا ماریا چشمانش را گشود. پدرش را دید که روی تختخواب او نشسته است
مارکز گفته: وقت رفتن است.*
دخترک بدون توضیح بیشتر از جا برخاست. مارکز کمک کرد تا لباس مناسب به تن کند. درون صندوق یک جفت دمپایی مخملی یافت تا پاشنه چرمی نیم چکمه به قوزک پایش فشار نیاورد، و بی آنکه زیاد بگردد، لباس مهمانی مادرش را از دورانی که دختر جوانی بود، پیدا کرد. آن را از همان ایام بسته بندی کرده و ظاهرا مادرش یک بار بیشتر به تن نکرده بود. تقریبا صد سال بعد مارکز آن را از روی گردن بند سانته ریا و
گردن آویز زینتی غسل تعمید بر تن پیروا ماریا کرد. لباس کمی برایش تنگ بود و تا حدودی قدیمی بودنش را مشخص می کرد. کلاهی بر سرش گذاشت که آن را هم از صندوق بیافته بود و روبان الوان آن با لباس

صفحه 67 از 176