نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
صدای سیم های چنگ ایتالیایی در تاریکی خانه می پیچد، گویی از عمق ایگیر برمی خاست. مارکز در حال پیگیری صدا به در اتاق دخترش رسید. دخترک آن جا بود، روپوش سفید به تن داشت و روی صندلی روبه روی کمله میز آرایش نشسته بود. کمند گیسوی رهایش تا کف زمین می رسید و قلعه تمرینی ساده ای را که از او یاد گرفته بود، می تواخت. مارکز نمی توانست تصور کند که این همان موجودی است که وقتی سر ظهر ترکش کرد از کم توجهی معالجات نامعقول از پای درآمده بود. گویی معجزه ای رخ داده، ولی این رؤیای دیرپایی نبود. سیروا ماریا متوجه ورود او شد، از نواختن دست کشید و مجددا در درد غوطه ور شد
تمام شبا کنار دخترش ماند. یا ناشیگری یک پدر مقدس عاریه ای، در اتاق خواب برای عبادت به دخترش کمک کرد. پیراهن خواب را وارونه تنش کرد که دختر می بایست دوباره آن را درآورده و از طرف دیگر بپوشد. این اولین باری بود که دخترش را برهنه دید و از دیدن دنده های زیر پوست و سینه های رو به رشد پوشیده از کرکی نرم، رنج برد. اطراف قوزک پای ملتهبا، داغ شده بود. وقتی برای تبایش به دخترک یاری می رساند. او با نالهای تقریبا بی صدا درد می کشید و به نظر سپیرزا چنین آمدکه گویا پدر هنگام مرگ کمکش می کند.
از هنگامی که ایمان خود را از دست داده بود، برای اولین بار در خود تیرویی برای نیایش احساس کرد. به اتاق کوچک نیایش خانه رفت و با همه توان خود کوشید خدایی را که ترک گفته بود، مرجا۔ دا به دست آورده ولی بی حاصلی بود. پی ایمانی قدرت مقاومت بیشتری دارد تا اعتقاد چون بر عقل متکی است. در خنکای آغازین روز، چند بار شهدای سرفه های دختر را شنید و به اتاق خواب او رقت، وقت عبور متوجه شد که در اتاق برناردا نیمه باز است، احساس ناراحتی کرد و خواست هراس

صفحه 66 از 176