نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
طولانی می شد.
او گفت: «حال پزشکان هرچه می خواهند بگویثله هماری زمینه ساز یکی از فهرست های کثیر جنگی خصمانه با انسانها است.»
مارکز حرفش را درک نکرد. تعریف اسقف چنان غمگنانه بود که شباهتی به نمایش مکانات در آتش جاودانه داشت
اسقف افزود: خوشبختانه خداوند ابزاری در اختیار ما گذاشته تا روح کودک تو را نجات دهیم، حتا اگر جسم او به نحو جبران ناپذیری از دست برود.
شب با سماجت تمام حضور خود را بر جهان می گستراتل مارکز اولین ستاره را در آسمان وحشی دید، دخترش را تنها در خانه فروریخته مجسم کرد که چگونه معالجات نامعقول پایش، باعث عذابش می شد. با فروتنی طبیعی پرسید: |
چه باید بکنم؟ اسقف نقطه به نقطه برایش تعریف کرد. به او اختیار داد هر گامی که برمی دارد و به خصوص در معبد سانتا کلارا، به او استناد کند، محلی که باید هرچه سریع تر دخترک را به آنجا تسلیم کند. در خاتمه افزود: دخترت را به دست ما بسپار، باقی کارها را خدا انجام خواهد داد.» |
مارکز هنگام ترک محل غمگین تر از موقع ورود بود. از پنجره کالسکه خیابان ها و کودکان ناامید را می دید که در گودال های انباشته از زباله، کنار کرکس ها آنتن می کردند. وقتی پیچ خیابان را رد کرد دریا را مثل همیشه سر جای خود دیده و تا امنی بر او مستولی شد.
با شنیدن صدای ناقوس دعا، وارد خانه تیره شد. برای اولین بار پس از مرگ دوتا اولالا با صدای بلند نیایش کرد: فرشته خدا برای حضرت مریم پیام آورده است.

صفحه 65 از 176