برگشت، شخص دیگری شده و مردی مسلط بر اقتدار خویش
به مارکز گفت: «ما تو را به این جا خواندیم، چون می دانیم به خدا نیازمندی، ولی نمی خواهی بیل، بریا صدای اسقف دیگر طنین ارگ نداشت و چشمانش شفافیت دنیروی خود را باز یافت. مارکز لاجرعه نیمی از لیوان را سرکشید تا خودش را با او تطبیق دهد. خلع سلاح شده و با شکسته نفسی گفت: «عالیجناب خوب می دانند، نگون بختی بزرگی که می تواند وجود انسان را متوقف سازد، آزارم می دهد، لذا از ایمان خود دست شستم.
اسقف بدون تعجبه جواب داد: «ما این را می دانیم پسرم. چه طور ممکن است ندانیمه
او این حرف ها را با شادی خامی می گفت با چون در سن بیست سالگی وقتی بیرق دار سلطان در مراکش بود، در میان شیاوی کشته و کشتار ایمان خود را از دست داد. استش گفت این نوعی آگاهی از حقیقت ناگهانی بود بر دیگر خدایی وجود نداشت. با وحشت تمام زندگی خود را وقف نیایش و توبه کرد و در پایان گفت
تا اینکه خداوند رحم کرد و راه دعوتت را نشانم داد. اصل این نیست که تو اور ناداری، بلکه مهم این است که خداوند کماکان تو را باور می کند، هیچ تردیدی وجود ندارد، چون او با توجه بی نهایت خود وجود ما را روشنایی می بخشد و تسکین و نیکی را به تو ارزانی می دارد.
مارکر گفت: می خواستم در آرامش کامل بر بدبختی خود قایق شوم.
است گفت: اولی تا موفق بودی. این سرعجیبی است که دختر بیچاره تو با لرر و تشنج روی زمین می چرخد و از این نقشه مسی در برابر شمایل معدی پارم می کند. این ها علایم قطعی تأثر شدید او از ارواح خبیثه نیست؟»
|
به مارکز گفت: «ما تو را به این جا خواندیم، چون می دانیم به خدا نیازمندی، ولی نمی خواهی بیل، بریا صدای اسقف دیگر طنین ارگ نداشت و چشمانش شفافیت دنیروی خود را باز یافت. مارکز لاجرعه نیمی از لیوان را سرکشید تا خودش را با او تطبیق دهد. خلع سلاح شده و با شکسته نفسی گفت: «عالیجناب خوب می دانند، نگون بختی بزرگی که می تواند وجود انسان را متوقف سازد، آزارم می دهد، لذا از ایمان خود دست شستم.
اسقف بدون تعجبه جواب داد: «ما این را می دانیم پسرم. چه طور ممکن است ندانیمه
او این حرف ها را با شادی خامی می گفت با چون در سن بیست سالگی وقتی بیرق دار سلطان در مراکش بود، در میان شیاوی کشته و کشتار ایمان خود را از دست داد. استش گفت این نوعی آگاهی از حقیقت ناگهانی بود بر دیگر خدایی وجود نداشت. با وحشت تمام زندگی خود را وقف نیایش و توبه کرد و در پایان گفت
تا اینکه خداوند رحم کرد و راه دعوتت را نشانم داد. اصل این نیست که تو اور ناداری، بلکه مهم این است که خداوند کماکان تو را باور می کند، هیچ تردیدی وجود ندارد، چون او با توجه بی نهایت خود وجود ما را روشنایی می بخشد و تسکین و نیکی را به تو ارزانی می دارد.
مارکر گفت: می خواستم در آرامش کامل بر بدبختی خود قایق شوم.
است گفت: اولی تا موفق بودی. این سرعجیبی است که دختر بیچاره تو با لرر و تشنج روی زمین می چرخد و از این نقشه مسی در برابر شمایل معدی پارم می کند. این ها علایم قطعی تأثر شدید او از ارواح خبیثه نیست؟»
|