برجستگان و بال زدن کبوتران گرمازده خواب آلود بر روی استحکامات تقلامی که در برابر آسمان شیشه ای و دریای داغ قد برافراشته بودند به نگاه کرد. سقف به عمد دست سربازگونه خود را دراز کرد و مارکز بر انگشتری او بوسه زد
أسقف به خاطر آسم، دشوار و صدادار نفس می کشید. جملاتش با اه های نامتناسب و سرفه های کوتاه و خشک قطع می شد. ولی هیچ کدام آنها به بلاغت وی صدمه ای وارد نمی کرد. به سرعت، بی آنکه اجباری در کار باشد به رد و بدل کردن رویدادهای جزیی روزمره پرداخت. مارکز که رو به رویش نشسته بود، از این رفتار تسلی بخش که چنین پرمحتوا به یسقط مطلب می پرداخت قدردان بود، طوری که هر دو از طنین زنگ ساعت پنج یکه خوردند. موضوع کمتر به طنین زنگ و بیشتر به تور ارزان و تشنج زای بعد از ظهر مربوط می شد که از آسمان پوشیده از کبوتران هراسان به دست می آورد.
اسقف گفت: وحشتناک است. هر ساعت، طنین ناقوس مثل زلزله درون مرا می لرزاند
این جمله مارکز را متحیر کرد، چون وقتی زنگ ساعت چهار به صدا درآمد او نیز دقیقا به همین فکر کرده بود. این تطابق از نظر اسقف بسیار
طبیعی بود. و گفت: بر افکار به هیچ کس تعلق ندارند. سپس تعدادی دایره های تودرتو رسم کرد و انگشتش را در مسیر هوا قرار داد و اظهار داشت:
شما مثل فرشته در جایی از فضا معلقید. راهبه ای پذیرایی کرد و تنگی پر از تکه های میوه های گوناگون درون شورایی غلیظ، و کاسه ای آب داغ آورد که بوی دار و تمام فضا را انباشت. اسقف با چشمان بسته بخار را فرو داد، و وقتی به حالت اول خود
أسقف به خاطر آسم، دشوار و صدادار نفس می کشید. جملاتش با اه های نامتناسب و سرفه های کوتاه و خشک قطع می شد. ولی هیچ کدام آنها به بلاغت وی صدمه ای وارد نمی کرد. به سرعت، بی آنکه اجباری در کار باشد به رد و بدل کردن رویدادهای جزیی روزمره پرداخت. مارکز که رو به رویش نشسته بود، از این رفتار تسلی بخش که چنین پرمحتوا به یسقط مطلب می پرداخت قدردان بود، طوری که هر دو از طنین زنگ ساعت پنج یکه خوردند. موضوع کمتر به طنین زنگ و بیشتر به تور ارزان و تشنج زای بعد از ظهر مربوط می شد که از آسمان پوشیده از کبوتران هراسان به دست می آورد.
اسقف گفت: وحشتناک است. هر ساعت، طنین ناقوس مثل زلزله درون مرا می لرزاند
این جمله مارکز را متحیر کرد، چون وقتی زنگ ساعت چهار به صدا درآمد او نیز دقیقا به همین فکر کرده بود. این تطابق از نظر اسقف بسیار
طبیعی بود. و گفت: بر افکار به هیچ کس تعلق ندارند. سپس تعدادی دایره های تودرتو رسم کرد و انگشتش را در مسیر هوا قرار داد و اظهار داشت:
شما مثل فرشته در جایی از فضا معلقید. راهبه ای پذیرایی کرد و تنگی پر از تکه های میوه های گوناگون درون شورایی غلیظ، و کاسه ای آب داغ آورد که بوی دار و تمام فضا را انباشت. اسقف با چشمان بسته بخار را فرو داد، و وقتی به حالت اول خود