نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
گذاشت و همانگونه که آمده بود بدون خداحافظی و بدون چرا رفت.
همان روز مارتینا تمام وقت خود را صرف قلابدوزی کرد، تا یک کار عقب افتاده را تمام کند. او ناهار را در سلول سیروا ماریا خورد و برای استراحت بعدازظهر به سلولش رفت. حدود شب، در آخرین مراحل دوخت، با حالتی عجیبه و غمگین با سییروا ماریا گفتگو کرد
مارتینا گفت: «اگر تو روزی از این زندان بیرون آمدی و یا اگر من زودتر از تو اینجا را ترک کردم، باید همیشه به فکر من باشی، و آن، تنها شادی من خواهد بود
روز بعد وقتی زن نگهبان به خاطر نبودن مارتینا در سلول خود فریادزنان او را بیدار کرد، تازه مفهوم صحبت های شب قبل را فهمید. آنها معبد را به دقت گشتند ولی اثری از مارتینا نیافتند. تنها خبر، یک ورقه کاغت دست نویس مزین به گل بود که سپیروا ماریا زیر بالش خود یافت: من روزانه یک بار برایت نیایش می کنم تا بسیار نیک بخت شوی
سیروا ماریا از این رویداد ناگهانی مبهوت شده بود که مدیرة معبد به همراه معاون و سایر خواهران محترم به عنوان پیاده نظام، با یک نگهبان گشت مسلح به تفنگ فتیله ای از راه رسیدند. مدیره معې له سپیروا ماریا را محکم گرفت و فریاد زد:
تو همکار او هستی و مجازات می شوی۔ دخترک با چنان قاطعیتی دست خود را آزاد ساخت که مدیرة معبد بر جای خود میخکوب شد.
سپیروا ماریا گفت: من همه آنها را در حال خروج دیدم.» مدیرة معبد یکه خورد. مگر او تنها نبود؟ آن ها شش نفر بودند.

صفحه 170 از 176