هفت ماهه و حتا شما را دوست داشته باشم و این باعث نگون بختی من شد. با
آخرین مرحله تحقیرش به شایعه اسخریوطی مربوط می شد. برناردا یهودا را در دیگری می جست، و پیش از آنکه برای اولین بار بیاید و خود را بالامانع تسلیم هیاهوی بردگان کارگاه کند، از این کار احساس نفرت داشت. برناردا پرده ها را گروهی انتخاب می کرد و در باریکه راه لابه لای درختان مرز خل متشان می رسید، تا عسل جوشانده و تکه های کاکائو محرک حل شوند. او از شدت مصرف عسل جوشانده و کاکائو متورم شد و چهره ای زشت یافت. و لباس ها برای اندام بسیار درشتش تنگ شدند. . بعد نوبت پرداخت دستمزدها شد. ابتدا جوان ترها هرکدام به نسبت جمال و توان، سنگ طلق طلایی درخشان دریافت کردند و بعد به آنهایی که خود را تسلیم کرده بودند، طلای واقعی داد. برناردا خیلی دیر متوجه شد که برده ها دسته جمعی به سان باسیلیود پالنکه عزیمت کردند تا از ولع سیری ناپذیر او در امان باشند.
برناردا بی آنکه قطره ای اشک بریزد، گفت: اگر می دانستم، آنها را با کارد جنگلی از پای در می آوردم و نه تنها برده ها، بلکه خود شما، بچه پدر خودم، این تنگ نظرها و همه آنهایی که زندگی ام را لجن مال کردند. ولی مگر من آنجا بودم که بتوانم کسی را بکشم؟
هردو خاموشی از بالای خارزار غروله آفتابه را نگریستند. هدای گلهای از حیوانات از دور دست های افق به گوش می رسید. یک صدای تسلی ناپذیر زنانه ای تک تک پردگان را نام می برد، تا این که شبا فرا رسید. مارکز آه کشید
می بینم که برای هیچ چیز مدیون شما نیستم.% مارکز بدون شتاب از جای برخاست، دوباره صندلی را سر جای خود
وا
آخرین مرحله تحقیرش به شایعه اسخریوطی مربوط می شد. برناردا یهودا را در دیگری می جست، و پیش از آنکه برای اولین بار بیاید و خود را بالامانع تسلیم هیاهوی بردگان کارگاه کند، از این کار احساس نفرت داشت. برناردا پرده ها را گروهی انتخاب می کرد و در باریکه راه لابه لای درختان مرز خل متشان می رسید، تا عسل جوشانده و تکه های کاکائو محرک حل شوند. او از شدت مصرف عسل جوشانده و کاکائو متورم شد و چهره ای زشت یافت. و لباس ها برای اندام بسیار درشتش تنگ شدند. . بعد نوبت پرداخت دستمزدها شد. ابتدا جوان ترها هرکدام به نسبت جمال و توان، سنگ طلق طلایی درخشان دریافت کردند و بعد به آنهایی که خود را تسلیم کرده بودند، طلای واقعی داد. برناردا خیلی دیر متوجه شد که برده ها دسته جمعی به سان باسیلیود پالنکه عزیمت کردند تا از ولع سیری ناپذیر او در امان باشند.
برناردا بی آنکه قطره ای اشک بریزد، گفت: اگر می دانستم، آنها را با کارد جنگلی از پای در می آوردم و نه تنها برده ها، بلکه خود شما، بچه پدر خودم، این تنگ نظرها و همه آنهایی که زندگی ام را لجن مال کردند. ولی مگر من آنجا بودم که بتوانم کسی را بکشم؟
هردو خاموشی از بالای خارزار غروله آفتابه را نگریستند. هدای گلهای از حیوانات از دور دست های افق به گوش می رسید. یک صدای تسلی ناپذیر زنانه ای تک تک پردگان را نام می برد، تا این که شبا فرا رسید. مارکز آه کشید
می بینم که برای هیچ چیز مدیون شما نیستم.% مارکز بدون شتاب از جای برخاست، دوباره صندلی را سر جای خود
وا