می شد. مارکز یکی از صندلی ها را برداشت، کنار برناردا نشست و آهسته گفت:
من آمده ام تا شما را با خودم پیرم.
برناردا آرام ماند. نامحسوس سرش را تکان داد. مارکز از وضع خودش برای او تعریف کرد: خانه تنها، برده ها که با کارد پشت خارزارها کمین کرده اند و شب هایی که پایانی نداشتند.
مارکز گفت: این زندگی نیست برناردا گفت: هیچ وقت هم زندگی نبوده است. مارکز گفت: شاید می توانست باشد
برناردا گفت: اگر می دانستید چه قدر از شما متنفرم، آنگاه هیچ وقت چنین حرفی را به من نمی زدیلہ۔
مارکز گفت: «من هم همیشه فکر می کردم از شما متنفرم، ولی الان به یکباره چندان مطمئن نیستم.4
برناردا پرده از درون خود کنار زد تا مارکز در روز روشن همه چیز را ببیند. او تعریف کرد که چه طور پدرش به بهانه شاه ماهی و کمپوت او را نزد مارکز می فرستاد، و چه طور برناردا نتوانسته با این ترفند های کهنه دست پدرش را بخواند. آن طور که قرار گذاشته بودند، چنانکه مارکز به سویش نمی رفت بایستی به او تجاوز می کرد، و چه با خونسردی و هدفمندانه این مانور را طراحی کرده بودند تا سپیروا ماریا زاده شود و تا ابد زندانی گردد. تنها موردی که باید مارکز از برناردا قدردانی می کرد، این بود که جرأت اجرای آخرین قولی که به پدرش داده بود، نداشت، یعنی نتوانست محلول تریاک را درون سوپ بارکز بریزد تا دیگر تحملش نکند.
برناردا گفت: من طناب را خودم به گردنم آویختم، ولی متأسف نبودم، درخواست زیادی بود، که بعد از این همه ماجراء این بچه
من آمده ام تا شما را با خودم پیرم.
برناردا آرام ماند. نامحسوس سرش را تکان داد. مارکز از وضع خودش برای او تعریف کرد: خانه تنها، برده ها که با کارد پشت خارزارها کمین کرده اند و شب هایی که پایانی نداشتند.
مارکز گفت: این زندگی نیست برناردا گفت: هیچ وقت هم زندگی نبوده است. مارکز گفت: شاید می توانست باشد
برناردا گفت: اگر می دانستید چه قدر از شما متنفرم، آنگاه هیچ وقت چنین حرفی را به من نمی زدیلہ۔
مارکز گفت: «من هم همیشه فکر می کردم از شما متنفرم، ولی الان به یکباره چندان مطمئن نیستم.4
برناردا پرده از درون خود کنار زد تا مارکز در روز روشن همه چیز را ببیند. او تعریف کرد که چه طور پدرش به بهانه شاه ماهی و کمپوت او را نزد مارکز می فرستاد، و چه طور برناردا نتوانسته با این ترفند های کهنه دست پدرش را بخواند. آن طور که قرار گذاشته بودند، چنانکه مارکز به سویش نمی رفت بایستی به او تجاوز می کرد، و چه با خونسردی و هدفمندانه این مانور را طراحی کرده بودند تا سپیروا ماریا زاده شود و تا ابد زندانی گردد. تنها موردی که باید مارکز از برناردا قدردانی می کرد، این بود که جرأت اجرای آخرین قولی که به پدرش داده بود، نداشت، یعنی نتوانست محلول تریاک را درون سوپ بارکز بریزد تا دیگر تحملش نکند.
برناردا گفت: من طناب را خودم به گردنم آویختم، ولی متأسف نبودم، درخواست زیادی بود، که بعد از این همه ماجراء این بچه