نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
تبدیل گشته بود. در میان انبوه خارزارها پیدا کردن راه غیر ممکن به نظر می رسید. از کارگاه فقط ویرانه ای به جای مانده، دستگاه های زنگ زده، و اسکلت دو گاو نر آخرین در طویله کارگاه تصفیه شکر به چشم می خورد نفس حوض تنها چیزی بود که در سایه هنوز به درختان کاله باس ۱۴۴ حیات می بخشید. پیش از آنکه خانه را میان خارزار سوخته کشف کند مارکز بوی عطر صابون های برناردا را جدی گرفت که در پایان به بوی بدن خودش مبدل شده بود و متوجه شد که چه قدر مشتاق دیدار او است روی ایوان زیر رواق برناردا را دید که روی صندلی راحتی نشسته و کاکائو می خورد و چشمانش را به افق های دوردست درخته است. او شنلی صورتی رنگ کتانی به تن داشت و هنوز موهایش از حمام آرامش بخش خیس بود.
مارکز پیش از آنکه سه پله آخر مدخل اصلی را طی کند، ادای احترام کرد: روز بخیر. برناردا بی آنکه نگاهش کنلہ سلام او را پاسخ داد، انگار که کسی نیامده است. مارکز روی ایران رفت و از آنجا خارزارها و تمام افق دور دست را برانداز کرد. تا جایی که وسعت دید داشته غیر از درختان کاله باس کنار حوض، فقط خارهای خودرو پیرامون را احاطه کرده بود. مارکز پرسید: این مردم کجا مانده اند؟ » برناردا مانند پدرش بی آنکه نگاه کند جواب داد: «همه رفته اند. در محدوده صد مایلی اینجا موجود جانداری یافت نمی شود.)
مارکز به داخل رفت تا وسیله ای برای نشستن پیدا کند، کف خانه نشست کرده و از میان آجرها، گیاهان باغچه ای صورتی سر در آورده بودند. در اتاق غذاخوری میز و صندلی های آن ایام که اکنون موریانه خورده بود، جای داشت. ساعت، خدا می داند چه زمانی از حرکت باز ایستاده و هوا انباشته از گردی نامریی بود که هنگام تنفس احساس

صفحه 167 از 176