نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
همیشه مثل الان بودی: یک شیطان بیچاره.
مارکز: اتو در خانه من، به من توهین می کنیا
نشریات متقابلی که در پیش بود دولچه اولیویا را به وجد آورد: خانه همان طوری که به تو تعلق دارد، به من هم تعلق دارد. درست مثل دخترک، حتا اگر ماده سگی او را پس انداخته باشد، از آن من است. و بی آنکه فرصتی برای صحبت باقی بگذارد، حرف هایش را تا پایان ادامه
داد
الت
بدتر از همه این است که تو خودت او را به دست آدم های نایاب تعمیر دیا
او گفت: به دست خدا سپردم دولچه اولیویا خشمگین فریاد برآورد: لا به دست استقا زادهای سپردی که او را تباه و آبستن کند.»
مارکز با ناراحتی فریاد سر داد: تو اگر ژیانت را گاز بگیری از مسمومیت هلاک می شویه
دولچه اولیویا گفت: با گونتا غلو می کند، ولی دروغ نمی گوید، سعی تکن مرا تسلیم کنی. چون اگر مردی کسی را نداری که به سر و صورتت پودر بزند.ا
گفتگو به پایان همیشگی خود رسید. اشک های اولیویا مثل قطره های درشت سونپ به بشقاب چکیدند. سگها خواب بودند که سروصدا بیدارشان کرد و هوشیارانه سرشان را بالا گرفتند و از ته گلورڅرکردند. مارکز به نظرش رسید تحسش بند می آید
با عصبانیت گفت: حالا می بینی که چنین می توانستیم باشیم، لا
دولچه اولیویا غذا را نیمه تمام گذاشت و برخاست. لباس به تن کرد، با اندکی خشم بشقانه ها و دیس را شست و موقع شستشو، آن ها را در

صفحه 165 از 176