کرد بر صورتش کرم زد. تنها چیز نامتناسب در قامت او کلاه لبه پهن همسراء با ماهی و پرندگان دوخته بر آن بود.
مارکز گفت: «از تو متشکرم که آمدی. خیلی احساس تنهایی می کردم.) و با ناراحتی جمله اش را تمام کرد: «سیبروا بر باد رفت.4
دولچه اولیویا جواب داد: «تقصیر توست، تو به هرکاری دامن زدی تا او از دست برود. غذای آشی فلفل به سبک کرئولی، با انواع گوشت و گلچین سبزیجات باغچه بود. دولچه اولیویا غذا را با رفتار خانمی خانه دار آورد، حالتی که با خصلتش تطبیق داشت، سگ های هوشیار نفس نفس زنان او را دنبال می کردند، وسط پاهایش می پیچیدند و دولچه اولیویا با نجوا در گوششان آنها را از این رفتار باز می داشت. او همان گونه که زمانی جوان بودند و از عشق هراسی نداشتند، روبه روی مارکز کنار میز نشست، در سکوت بی آنکه یکدیگر را نگاه کننده به مصرف غذا مشغول شدند و عریاریزان با بردباری زوجی مسن سوپ خوردند. بعد از بشقاب اول دولچه اولیویا تنفسی تازه کرد و متوجه سال های سپری شده گشت.
او گفت: اما می توانستیم چنین باشیم.
مارکز جلو زیاده روی او را گرفت. نگاهش کرد، چاق و پیر شده بود دو دندانش افتاده و چشمانش مات بود. شاید اگر جرأت می یافت با پدرش مخالفت کناء، چنین می توانستند باشند
مارکز به او گفت: «عاقل به نظر می رسی۔
جواب داد: «همیشه بودم. فقط تو مرا این طور که هستم هرگز ندیده ای.
مارکز گفتا: الزمن تو را در میان هیاهو، زمانی که همه زیبا و جوان بودیم، و انتخاب بهترین، کار ساده ای نبود، کشف کردم. |
دولچه اولیویا: این من بودم که خودم را برای تو کشف کردم، نه تو. تو
مارکز گفت: «از تو متشکرم که آمدی. خیلی احساس تنهایی می کردم.) و با ناراحتی جمله اش را تمام کرد: «سیبروا بر باد رفت.4
دولچه اولیویا جواب داد: «تقصیر توست، تو به هرکاری دامن زدی تا او از دست برود. غذای آشی فلفل به سبک کرئولی، با انواع گوشت و گلچین سبزیجات باغچه بود. دولچه اولیویا غذا را با رفتار خانمی خانه دار آورد، حالتی که با خصلتش تطبیق داشت، سگ های هوشیار نفس نفس زنان او را دنبال می کردند، وسط پاهایش می پیچیدند و دولچه اولیویا با نجوا در گوششان آنها را از این رفتار باز می داشت. او همان گونه که زمانی جوان بودند و از عشق هراسی نداشتند، روبه روی مارکز کنار میز نشست، در سکوت بی آنکه یکدیگر را نگاه کننده به مصرف غذا مشغول شدند و عریاریزان با بردباری زوجی مسن سوپ خوردند. بعد از بشقاب اول دولچه اولیویا تنفسی تازه کرد و متوجه سال های سپری شده گشت.
او گفت: اما می توانستیم چنین باشیم.
مارکز جلو زیاده روی او را گرفت. نگاهش کرد، چاق و پیر شده بود دو دندانش افتاده و چشمانش مات بود. شاید اگر جرأت می یافت با پدرش مخالفت کناء، چنین می توانستند باشند
مارکز به او گفت: «عاقل به نظر می رسی۔
جواب داد: «همیشه بودم. فقط تو مرا این طور که هستم هرگز ندیده ای.
مارکز گفتا: الزمن تو را در میان هیاهو، زمانی که همه زیبا و جوان بودیم، و انتخاب بهترین، کار ساده ای نبود، کشف کردم. |
دولچه اولیویا: این من بودم که خودم را برای تو کشف کردم، نه تو. تو