نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
غمگین و دردناک بود. معمایی که هرگز حل نشده و مدیرة معبد این حادثه را دلیل نهایی دشمنی شیطان با معبد خود قلمداد کرد.
خبر به سلول سییروا ماریا، که با امید کودکانه انتظار پدر آکینو را می کشید، نرسید. سیپروا نمی توانست برای کایه تانو تعریف کند او که بود، ولی قدردانی خود را به خاطر بازگرداندن گردن بندهایش، و به خاطر وعده ای که برای نجاتش داده بود، به کایه تانو پارگفت. تاکنون هردو بر این باور بودند که عشق برای خوشبخت شدن کافی است. این سپیروا ماریا بود که پس از قطع امید از پدر آکینو، متوجه شد که آزادی اش تنها به خودش بستگی دارد. یک صبح زود، پس از ساعت ها رد و بدل کردن بوسه، تضرع کنان از دلاورا خواست تا نرود. او موضوع را جدی نگرفته و با بوسه ای دیگر از او جدا شد. بییروا ماریا از رختخواب تست و با بازوان گشوده جلو در ایستاد.
شما نمی روید، یا این که من هم می آیم.
او یک بار به کایه تانو گفته بود، خیلی دوست دارد با او در سان باسیلیو د پالنکه، ۱۴ روستای برده های قراریا به فاصله دوازده مایلی این جا، از انظار ناپدید شود محلی که بی تردید مثل یک شاهزاده به استقبالش خواهند شتافت. کایه تاتو فکر او را پسندیده ولی با فرار أو همداستان نشد، و بیشتر به راه های قانونی تأکید داشت. اگر مارکز با دریافت تأیید مسلم از نفی حضور شیطان در کالبد دخترک، أو را باز پس می ستاند، و اگر دلاورا مورد عفو اسقف قرار می گرفت و اجازه می یافت تا در مجامع با لباس شخصی جای خود را باز یابد، موردی که در اغلب ازدواج های روحانیون و راهب ها مرسوم بود، قطعا باعث تحریک هیچ کس نمی شد. وقتی میروا ماریا او را وادار به تصمیم گیری کرد، که با بماند و با او را با خود ببرد، کایه تاتو سعی کرد یک بار دیگر او را به ماندن

صفحه 162 از 176