نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
تنها یک تصویر مقاس و یک متبرکه روزهای یکشنبه کشیش محله ہر روی آن به زبان های آفریقایی موعظه می کرد. اداره کشیش ها در امتداد کلیسا و پشت محراب قرار می گرفت. کشیش آنجا تحت بدترین شرایط در اتاقی می زیست که جز یک ننو و صندلی معمولی چیزی نداشت. آن پشت یک گذر سنگ فرش و باغچه انگور قرار داشت و خوشه های انگور از درختان آویزان بودند، و حصار سیم خاردار به جای مرز ماریسما۔ مخزن آب آشامیدنی فقط به آب باران خلاصه می شده که بین دیوار گوشه راهرو جای داشت، ایک خادم پیر و پسرک پتیم چهارده ساله که هردو به آیین ماندینگایی گرویده بودند، در کلیسا و اداره کشیش ها کمک می کردند و بعد از نماز دیگر احتیاجی به آنها نبود. پیش از آنکه خادم پیر در را ببنددیا کشیش آخرین تکه نان شیرینی را با لیوانی آب خورد و با تکیه کلام همیشگی خود از همسایگان نشسته در خیابان، به زبان اسپانیولی خداحافظی کرد
خداوند به همه شما شب خوش و مقدسی ارزانی دارد
حدود ساعت چهار خادم پیر که به فاصله یک خیابان از کلیسا می زیست، آمد، تا برای اولین بار ناقوس نخستین نماز را به صدا دربیاورد. چون کشیش تأخیر داشت، قبل از ساعت پنج به اتاق کشیش رفت تا او را صدا بزند، کشیش آنجا نبود. خادم پیر او را در راهرو هم نیافت. در گوشه و کنار هم چنان دنبالش می گشته، گاهی کشیش برای گفتگو، زودتر به راهرو جنبی می رفت. خادم پیر او را نیافت و اعضای ناحیه که به تعداد اندک آمده بودند. تذکر داد، چون کشیش را نتوانسته پیدا کند، لذا نمازی برگزار نمی شود. حدود ساعت هشت، آفتاب سوزان بود، دختر خدمتکار می خواست آب از مخزن بیاورد. پدر آکینو را دیدم که با شلوار خواب در دست و به پشت روی آب افتاده بود. این مرگی

صفحه 161 از 176