کلیسا رفت. او مدت ها بود که کمتر به نیایش می پرداخت و آن را در مقابل خدا با رنج روزمره دوری از ولایت خود جبران می کرد. مدتی کنار دروازه ایستاد. گوش هایش از سروصدای فروشندگانی که همه نوع کالایی عرضه می کردند، کرمی شلی، انتظار غروب آفتابه را کشید، تا از میان گل و لای بندر عبور کند. شیرینی شکری بسیار ارزان و یک بلیط بخت آزمایی فقرا را خرید، آن هم به امید واهی برنده شدن، تا با آن بتواند کلیسای فروریخته اش را بازسازی کنند. نیم ساعتی وقت خود را به پرحرفی با پیرزنان سیاه پوست که مثل مجسمه پشت صنایع دستی ارزان خود نشسته، و همه آن ها را روی حصیرهای کنف هندی پهن کرده بودند، گذراند. سر ساعت پنج از روی پل متحرک گتسمانی عبور کرد، آنجا لاشه سگ فربه و درشتی را آویخته بودند که به علت ابتلا به هاری مرده بود. بوی اولین گل سرخ های ماه مه به مشام می رسید و آسمان شفاف ترین قسمت دنیا بود.
محلة بردها درست در حاشیه منطقه مردان نمکی ماریسما ۱۴۰ از فلاکت به خود می لرزید. در کلبه های گلی پوشیده از نخله مردم با قدقد مرغها و خوکها هم خانه بودند، و بچه ها از گودال های گلی خیابان ها آب می نوشیدند. با این همه محله ای بسیار شاد، پر از رنگ های تند و صداهای شفاف بود، به خصوص هنگام عصر صندلی ها را بیرون می گذاشتند تا در وسط خیابان از اولین خنکای هوا لذت ببرند. کشیش محله بین بچه های ماریسما نان شیرینی تقسیم کرد و سه تکه برای شام خود نگه داشته
کلیسا، کلبه ای گلی یا ترکه ای از بید بود که برگهای نخل سقف آن را می پوشاند و یک تیرک صلیبی روی سقف قرار داشت. درون کلبه نیمکت هایی با پوشش بادوام چوبی جای داشتند، فقط یک محراب و
محلة بردها درست در حاشیه منطقه مردان نمکی ماریسما ۱۴۰ از فلاکت به خود می لرزید. در کلبه های گلی پوشیده از نخله مردم با قدقد مرغها و خوکها هم خانه بودند، و بچه ها از گودال های گلی خیابان ها آب می نوشیدند. با این همه محله ای بسیار شاد، پر از رنگ های تند و صداهای شفاف بود، به خصوص هنگام عصر صندلی ها را بیرون می گذاشتند تا در وسط خیابان از اولین خنکای هوا لذت ببرند. کشیش محله بین بچه های ماریسما نان شیرینی تقسیم کرد و سه تکه برای شام خود نگه داشته
کلیسا، کلبه ای گلی یا ترکه ای از بید بود که برگهای نخل سقف آن را می پوشاند و یک تیرک صلیبی روی سقف قرار داشت. درون کلبه نیمکت هایی با پوشش بادوام چوبی جای داشتند، فقط یک محراب و