نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
کایه تاتو سعی کرد او را تسکین بدهد. به سیبروا اطمینان داد که اسقف با وجود چشم درون، صدای طوفانی و شیوه های رزمی، انسان خوب و خردمندی است. ترس او قابل درک است و از سیپر وا خطری سر تزده است
پیروا ماریا گفت: من فقط می خواهم بمیرم. |
کایة تانو گفت: تو خشمگین و احساس تحقیر می کنی. من هم چنین احساسی دارم، چون نمی توانم کمکت بکنم. ولی خداوند در روز رستاخیز پاداش ما را خواهد داد.
کایه تاتو گردنبند آدد و آیی را که سیروا ماریا به او هدیه کرده بود از گردن خود گشود و جایگزین گردنبندهای دیگرش کرد. آنها شانه به شانه کنار هم آرمیدند و هنگامی که جهان نابود شد و فقط کسیکهای کرم خورده در جعبه ها به جای ماندند آندو خشم خود را با هم تقسیم کردند. تب فروکش کرد. کایه تاتو در تاریکی حرف می زد.
او گفت: «برای ظهور روزی را اعلام می کنند که هرگز شروع نمی شود. اگر خدا بخواهد، امروز همان روز است. ا
ممییروا ماریا پس از رفتن کایه تانو ساعتی خوابیده بود که صدایی از تو بیدارش کرد. به همراه مدیرة معبد کشیش مسن بسیار بأنفوذی، با پوست به رنگ قهوه ای و انباشته از عرق، موهای ژولیده و سر به هوا، ابروهای نامنظم وحشی دست های خشن ویک جفت چشم که دعوت به اعتماد می کرد، در برابرش ایستاده بودند. پیش از آنکه س یروا ماریا کاملا از خواب بیدار شود، کشیش به زبان یوروبایی گفت: من گردنبند های تو را آورده ام.ا
به درخواست کشیش، مدیر معبد گردنبند ها را به او سپرده بود، و او آنها را از جیب خود درآورد. هنگامی که کشیش گردن بند ها را یکی بعله

صفحه 157 از 176