نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
اسقف فریاد زد: «به فرمان مسیح مقدس، سرور و خدای تمام مریی ها و نامریی هایی که بوده و هست و خواهد بود. هرکه هستی، با این غسل تعمید نجات بخش از کالبد او بیرون آی و به تیرگی ها بازگرد.»
سمییروا ماریا که از خود بیخود شده بود از شدت وحشت فریاد سر داد. اسقف صدای خود را بلند تر کرد تا بر فریاد دخترک غلبه کند، ولی دخترک صدایش بلند تر شد، أسقف نفس عمیقی کشید و دهانش را گشود تا دعای جن گیری را ادامه دهد، ولی تنفس در سینه اش بند آمد و نمی توانست نفسش را بیرون دهد. با فاصله روی زمین در غلتید و مثل ماهی بر روی زمین، هوا طلب می کرد و مراسم با هیاهوی بسیار به پایان رسید.
کایه تانو همان شب ماریا را تب آلود و لرزان در ژاکت اجباری یافت. بیش از همه از سر تراشیده سیروا ماریا ناراحت شد. هنگام باز کردن بندهای دخترک با خشم خفتهای غرغر می کرد: «خدای آسمان هان چگونه ممکن است که تو چنین جنایتی را پذیرا باشی.» وقتی دخترک رها شد، سر خود را روی سینه کایه تانو گذاشت و تا هنگامی که می گریست آن دو خاموش همدیگر را در آغوش داشتند. کایه تانو مهلت داد تا سییروا ماریا بگرید. بعد صورتش را بالا گرفت و گفت: «گریستن کافی است.» و با شعری از گارسیلاسو ادامه داد:
از آنان بسیار کشیدم، تا محض خاطر تو روان شوم. ا | میروا ماریا از مشاهدات وحشتناک خود در عبادتگاه تعریش کرد. از نعره های همسرایان که شبیه سرودهای رزمی بود، از فریادهای اسقف که بی شباهت به فریاد وحشت درون خواب نبود، از نفس سوزان او، و از چشمان سبز زیبایش که از شدت هیجان زبانه می کشید، صحبت کرد.
تسییروا ماریا گفت: «او مثل شیطان بود.

صفحه 156 از 176