نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
شدند. به استثنای نفرات آخر، افراد غیرنظامی، نه حضور داشتند و نه اجازه ورود به آنها داده می شد.
آخر از همه اسقف در لباس تمام رسمی از راه رسید، برده ها او را روی تخت روان حمل می کردند و از نسیم اندوهی تسلی ناپذیر احاطه شده بود. مقابل محراب اصلی، کنار تابوت مرمرین برای خاکسپاری های باشکوه، روی صندلی متحرکی نشست که او را پر جنب و جوش تر نشان می داد.
سر ساعت شش دو برده با سیروا ماریا را روی برانکار صحرایی آوردند، او ژاکت اجباری به تن داشت و اندامش هم چنان با پارچه بنفش تیرهای پوشیده بود
هنگام خواندن آوازهای نیایش ، گرمای هوا تحمل ناپذیر بود. صدای بم ارگ در سقف چوبی می پیچید و کمتر فضایی برای سرود کلاریسین ها که پشت خشار چوبی گروه همسرایان غیرقابل رؤیت بودند، باقی می گذاشت. دو برده نیمه عریان که سپیروا ماریا را روی برانکار حمل کرده بودند، برای نگهبانی کنار او ماندند. در پایان تیایش پارچه را از رویش برکشیدند و مثل شاهزاده ای جان باخته روی تابوت مرمرین قرار دادند. برده ها اسقف را روی صندلی به پیش پیروا ماریا حمل کردند و آن دو را در فضایی دور از محراب اصلی تنها گذاشتند.
آنگاه که هیجان تحمل ناپذیری قابل احساس بود سکوت مطلق حکمفرما شد، که مانند نمایشی از معجزه های آسمانی جلوه می کرد. یکی از خلمه نیایش ظرف آب پاکی را با فاصله ای از سقفه قرار داد. أسقف آن را مثل باتون تکان داد و به طرف سپیروا خم شد و در حالی که دعایی را زمزمه می کرد از بالا تا پایین به اندام دخترک پاشید. ناگهان دعای دفع شیطان را سر داد که باعث لرزش ستون عبادتگاه شد.

صفحه 155 از 176