نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
من آرام ایستاده ام، و شمع خود را ببینم و گام هایم را، که تو رهنمون شده ای.» و رندانه پرسید: بقیه این شعر چگونه است؟
او گفت: می بینم که چه بی ریا خود را فدا کرده ام و او تباهم ساخت و به دست مرگ خواهد سپرد. تسییروا ماریا با همان لطافت شعر را تکرار کرد و آنها همین طور تا پایان ادامه دادند بیت هایی را نادیده گرفته سونات ها را تغییر می دادند و وارونه می کردند، آن طور که می پسندیدند به نسبت حال و هوای خود با آنها بازی می کردند و مسلط می شدند
گویی اشعار به خود آن دو تعلق دارند. از خستگی خوابشان برد. با طنین بانگ خروس ها زن نگهبان با صبحانه از راه رسید و هردو هراسان از خواب بیدار شدنا.. بر محیط شان سکوت حکم فرما شد. زن نگهبان صبحانه را روی میز گذاشت. به طور سطحی چراغ را بازرسی کرد بی آنکه کایه تانو را درون رختخواب ببیند، بیرون رفت.
کایه تائو وقتی دوباره تفسی تازه کرد، گفت: «شیطان یکه سوسک فضله خوار است. او حتا مرا هم نامریی کرد.t اسپیروا ماریا بایستی ترفند ظریف تری به کار می برد تا در آن روز، دیگر زن نگهبان به سلول تیاید. در نیمه های شب، پس از یک روز مسرت مفرط، مثل همیشه احساس می کردند یکدیگر را دوست دارند. کایه تانو می خواست کار خطرناکی انجام دهد، و در حد فاصل شوخی و جدی بند لباس او را بگشاید. سپیروا ماریا با هر دو دست از سینه های خود
حفاظت کرد، خشم در چشمانش جرقه زد و موج سرخ فامی پیشانی اش را گداخت. گویی آتشی شعله ور بود. کایه تاتو با انگشت سبابه و انگشت شست دست های او را گرفت و از روی سینه اش کنار زد. سپیروا ماریا سعی داشت مقاومت کند. ولی او با قدرتی ظریف و مصمم چیره شد..
کایه تأثر گفت: «با من تکرار کن سرانجام به آغوش تو می آیم.

صفحه 151 از 176