نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
و بی آنکه مهلتی به پریشانی احوال بدهد، خود را از تمام چیزهایی که مکدرش می ساختند و اجازه زیستن نمی دادند، رها ساخت. برای سپیروا ماریا اقرار کرد، لحظه ای نبوده که در فکرش نباشد و هرچه که خورده و پوشیده مژه او را داده است، چون در هر زمان و مکانی زندگی، سپیروا است، و در غیر این صورت فقط خدا این حق و قدرت را داشته است و این والاترین خواسته قلبی او است که همراه سمییروا ماریا چشم از جهان ببندد. به صحبت خود ادامه داد، بی آنکه ببیند، آن طور که روان و مطبوع از حفظ می خوانده میپررا ماریا خواب رفته بود. اندکی جرأتی به خرج داد و پرسید:
حالا چه؟ کایه تانو گفت: «حالا هیچ، برای من کافی است که تو می دانی |
او دیگر نمی توانست صحبت کند، آرام گریست و بازوی خود را به جای بالش زیر سر سمپیروا ماریا گذاشت، و سیبروا به سمت او غلتید. چنین ماندند و خوابشان نبرد، حرفی نزدند، تا بانگ خروسها برخاست و او می بایست عجله کند تا سر ساعت پنج به نماز صبحگاهی پرسل قبل از رفتن، مپیروا ماریا گردن بند مجلل أددوا |۲۱ را به او هدیه کرد: هیجده سل۱۲۲ طول، از جنس صدف و صدف مرجانی
ناامیدی از قلب عذاب کشیده اش جدا گشته بود. دلاورای بی قرار همه کاری انجام می داد، فرصت داد تا او را برانند. و لحظه ای چنین فرا رسید و از بیمارستان گریخت تا سییروا ماریا را ببیند، در حالی که از بارش باران های طولانی خیس شده بود نفس زنان وارد سلول شد، و سیروا ماریا با چنان نیازی انتظار او را می کشید که اولین لبخندش نفس سییروا ماریا را زنده کرد، سپیروا یکی از شب ها را با اشعاری که به کرات شنیده و حفظ کرده بود، شروع کرد

صفحه 150 از 176