نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
و چروک دار.» کایه تانو با خوش خلقی حرف های او را به جان خرید. سپیروا مارا پرسید، چرا یک دسته موی سفید روی سرش دارد.
او گفت: «مادرزادی است. دخترک گفت: «رنگ باخته است.*
کایه تانو گفت: مادرزادی است. مادرم هم همین طور بود. او همچنان به چشمان سیروا ماریا نگاه می کرد و سپیروا ضرورتی برای روی برگرداندن نمی دید، کایه تاتو نفس عمیقی کشید و از حفظ خواند:
آه، ای سبب ساز شیرین کفاره نگون بختی من.4 سییروا از آن سر درنیاورد.
او تعریف کرد: «این شعری است از پدربزرگ جد مادربزرگ من. او سه قصیده روستایی، دو هجونامه، پنج ترانه و چهل سونات نوشته بود. و بیشتر آنها را برای زنی پرتغالی سرود که استعلے ادی نداشت و هیچ وقت هم به وصال او ترسید، چون متأهل بود و بعدها با زن دیگری ازدواج کرد و زودتر از او درگذشت.*
او هم کشیش بود؟ » جواب داد: از سرباز بود. با
چیزی قلب سییروا ماریا را به هیجان آورد، چون می خواست آن شعر را یک بار دیگر بشنود. کایه تاتو این بار پرطنین و خوب و با صدایی رسا شعر را تکرار کرد و تا به آخرین و چهلمین سونات سوارکار عشق و سلاح دن گارسیا سو دلاوگا رسید که در اوج سال های شکوفایی طی چنگا سنگی به او اصابت کرد.
وقتی تا پایان خواند، دست بییروا ماریا را گرفت و روی قلب خود گذاشت، سپیروا ماریا غریو طوفان را حس کرد.
کایه تانو گفت: من حالم همیشه چنین است.*

صفحه 149 از 176