نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
دخترک لب خود را گاز گرفت. کایه تاتو روی رختخواب نشسته و تمام جزییات مجازات را برایش تعریف کرد ولی دلیل آن را نگفت. وقتی توان حرف زدن بافت، دخترک بیشتر متوجه موضوع شد. سمییروا ماریا بی هیچ بدگمانی به او نگاه کرد و پرسید برای چه دیگر چشم بند نمی بندد
او با شادمانی جواب داد: «دیگر احتیاجی ندارم، حالا اگر چشمانم را ببندیم رود طلایی کمند گیسوها را می بینم.4
پس از دو ساعت با احساس خوشبختی از آن جا رفت، چون سیبروا ماریا به او اجازه داد باز هم بیاید به شرطی که از مدخل اصلی شیرینی های مورد علاقه اش را به همراه بیاورد. عصر روز بعد به قدری زود آمد که هنوز زندگی در معبد جریان داشت، و در سلول سیروا ماریا هنوز چراغ روشن بود تا قلابدوزی مارتینا را تمام کند. شب سوم روغن و فتیله آورد تا چراغ را پر کند. در شب چهارم روز شنبه ساعت های متوالی به سپیروا کمک کرد تا شپش هایش را پاک کند، چون این جانور در زندان سریع تکثیر می شود. وقتی موج موها تمیز و شانه شد، کایه تانو یک بار دیگر در وجودش عرق سرد وسوسه را احساس کرد. او با نفس حبس در مینه کنار سمییروا ماریا دراز کشید و با چشمان روشن او روبه رو شد که یک وجب از او فاصله داشت. هردو آشفته بودند. کایه تاتو از ترس دعا می کرد و در برابر نگاه سپیروا استوار ماند.
سپیروا جرأت گفتگو باشت: «شما چند سال دارید؟ او گفت: در ماه مارس سی و شش ساله شدم.) دخترک او را با دقت نگاه کرد.
با نیشخند گفت: شما مرد مسنی هستید.» او شیارهای روی پیشانی کایه تائو را نگاه کرد و با بی رحمی سنی خود اضافه کرد: یک مردک چین

صفحه 148 از 176