نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
بالای اداری به پشتیبانی از او برخاستند، ولی اسقف سرسختی نشان داد. او این نظریه را که شیطان ستیزان سرانجام توسط همان شیاطینی که طرد شده بودند، به دام می افتند، رد کرد. آخرین استدلال او این بود که دلاورا به برخورد قاطعانه مسیحایی اکتفا نکرده، بلکه از آن سر باز زده و یا آنها درباره مسایل دینی به بحث پرداخته است. اسقف گفت: دقیقة همین امر به روح دلاورا آسیب رسانده و او را در آستانه ارتداد قرار داده است. آنچه که بیش از همه باعث تعجب بود، این که اسقف با شخص مورد اعتماد خود چنین سختگیرانه رفتار می کرد، آن هم به خاطر گناهی که کنار آن در نهایت از حل شمع های سبز تجاوز نمی کرد.
سیبروا با گذشت خاصی مارتینا را پذیرفت. در آن موقع مارتینا هیم به خاطر مخالفت با طلب عفوش بسیار غمگین بود. دخترک متوجه چیزی نشد، تا اینکه در یکی از بعدازظهرها، هنگام قلابدوزی به روی بالکن، به بالا نگاه کرد و دید، اشک از چشمان مارتینا سرازیر است. او تردید خود را از سیروا ماریا پنهان نکرد
دلم می خواسته می مردم و دیگر درون این زندان جان نمی کندم.1
و گفت که تنها امیدش معاشرت با سیروا ماریا و شیاطین او است. مارتینا می خواست بداند، تعداد شیاطین چندتا و به چه شکلی هستند و چه طور می توان با آنها وارد مذاکرده شد. دخترک تعداد آن ها را شش عدد شمرد و مارتینا یک شیطان آفریقایی را که زمانی به خانه والدینش حمله ور شده بود، بازشناخت. امید تازهای او را خوشحال کرد.
او گفت: «خیلی دوست داشتم با او صحبت می کردم. خواست خود را دقیق تر بیان کرد: حاضرم روحم را در اختیارش بگذارم.
سیروا ماریا از این ضربه ای که وارد کرده، خوشحال به نظر می رسید. او گفت: الشیطان نمی تواند حرف بزند. به صورتش نگاه میکنی و متوجه

صفحه 143 از 176