تسکین دهد. این جا بود که سپیروا ماریا پی برد که دلاورا نه تنها پزشک معالج او نیست که جن گیر است
دخترک پرسید: برای چه مرا مداوا می کنید؟ دلاورا درحالی که نهادهایش می لرزید
برای این که تو را خیلی دوست دارم. سپیروا شجاعت او را جدی نگرفت
دلاورا هنگام بازگشت به سلول مارتینا رفت. برای اولین بار او را از نزدیک دید، آبله پوست صورت او را خورده بود، کاسه سرش طاس بینی بسیار بزرگ و دندان هایی شبیه موش صحرایی داشت ولی درخشش او درخششی جسمانی بود که فضای خاصی می آفرید. دلاورا ترجیح داد در آستانه در با او صحبت کند.
او گفت: «این دخترک دلایل کافی برای تباه شدن دارد، از شما تقاضا می کنم دیگر دلایل بیشتر برایش نتراشید.
مارتینا مبهوت شده بود. چنین چیزی هرگز به مخیله اش خطور نمی کرد که روز مرگ کسی را پیشگویی کند، تا چه رسد به یک دختر شتان بی دفاع. او فقط جویای حال سپیروا ماریا شده بود و همه چیز به سه یا چهار پاسخ خلاصه می شد که دخترک اجبارا دروغ گفت. با آن جدیتی که مارتینا حرف می زد برای درک دلاورا کافی بود تا دریابد که بییروا ماریا به او هم دروغ گفته بود. دلار را به خاطر برخورد سطحی خود عذرخواهی کرد و از او خواست تا دخترک را سرزنش نکند
دلاورا گفت: «اکنون خوب می دانم چه باید بکنم. |
مارتینا او را در لفافه جادویی پیچید و گفت: «من می دانم عالیجناب که هستند و می دانم شما دقیقا می دانید چه می کنید. ولی دلاورا از این نتیجه گیری که ممییروا ماریا نیازی به کمک انسان ها ندارد تا در تنهایی
دخترک پرسید: برای چه مرا مداوا می کنید؟ دلاورا درحالی که نهادهایش می لرزید
برای این که تو را خیلی دوست دارم. سپیروا شجاعت او را جدی نگرفت
دلاورا هنگام بازگشت به سلول مارتینا رفت. برای اولین بار او را از نزدیک دید، آبله پوست صورت او را خورده بود، کاسه سرش طاس بینی بسیار بزرگ و دندان هایی شبیه موش صحرایی داشت ولی درخشش او درخششی جسمانی بود که فضای خاصی می آفرید. دلاورا ترجیح داد در آستانه در با او صحبت کند.
او گفت: «این دخترک دلایل کافی برای تباه شدن دارد، از شما تقاضا می کنم دیگر دلایل بیشتر برایش نتراشید.
مارتینا مبهوت شده بود. چنین چیزی هرگز به مخیله اش خطور نمی کرد که روز مرگ کسی را پیشگویی کند، تا چه رسد به یک دختر شتان بی دفاع. او فقط جویای حال سپیروا ماریا شده بود و همه چیز به سه یا چهار پاسخ خلاصه می شد که دخترک اجبارا دروغ گفت. با آن جدیتی که مارتینا حرف می زد برای درک دلاورا کافی بود تا دریابد که بییروا ماریا به او هم دروغ گفته بود. دلار را به خاطر برخورد سطحی خود عذرخواهی کرد و از او خواست تا دخترک را سرزنش نکند
دلاورا گفت: «اکنون خوب می دانم چه باید بکنم. |
مارتینا او را در لفافه جادویی پیچید و گفت: «من می دانم عالیجناب که هستند و می دانم شما دقیقا می دانید چه می کنید. ولی دلاورا از این نتیجه گیری که ممییروا ماریا نیازی به کمک انسان ها ندارد تا در تنهایی