کرد، دخترک با چشمان هراسان به او گریست و با صدایی لرزان گفت:
تامین خواهیم مردا دلاورا هراسان شد.
چه کسی این حرف را به تو زده است؟ دخترک گفت: «مارتینا.» |
او را دیدی؟»
سیروا ماریا تعریف کرد که مارتینا دوبار به سلولش آمده است تا به او قلاب دوزی یاد بدهید و با هم گرفتگی خورشید را تماشا کردند. دخترک گفت مارتینا خوب و مهربان است و مدیرة معبد اجازه داده تا روی بالکن به او قلابدوزی بیاموزد، و از آن جا می تواند غروب آفتاب را در دریا ببیند .
دلاورا بی آنکه مژه بزند، گفت: «که این طور به تو نگفت چه زمانی خواهی مرد؟ |
دخترک سر تکان داد، جلو خودش را گرفت و لبهایش را به هم فشرده تا گریه نکند
بعد از خورشیدگرفتگی
دلاورا گفت: بعد از خورشیدگرفتگی می تواند تا قرن آینده هم طول بکشد.
دلاورا بایستی روی مداوا متمرکز می شد تا دخترک متوجه نشود که گلویش را بغض گرفته است. سییووا ماریا دیگر چیزی نگفت دلاورا حیران از سکوت او، یک بار دیگر نگاهش کرد و متوجه شد چشمانش تر شده است.
دخترک گفت: من می ترسم.
خود را روی تخت انداخت و با سوز دل گریه بر داد. دلاورا به دخترک نزدیک تر شد و سعی کرد با ابزار پدر متلس اعتراف گیرنده او را
تامین خواهیم مردا دلاورا هراسان شد.
چه کسی این حرف را به تو زده است؟ دخترک گفت: «مارتینا.» |
او را دیدی؟»
سیروا ماریا تعریف کرد که مارتینا دوبار به سلولش آمده است تا به او قلاب دوزی یاد بدهید و با هم گرفتگی خورشید را تماشا کردند. دخترک گفت مارتینا خوب و مهربان است و مدیرة معبد اجازه داده تا روی بالکن به او قلابدوزی بیاموزد، و از آن جا می تواند غروب آفتاب را در دریا ببیند .
دلاورا بی آنکه مژه بزند، گفت: «که این طور به تو نگفت چه زمانی خواهی مرد؟ |
دخترک سر تکان داد، جلو خودش را گرفت و لبهایش را به هم فشرده تا گریه نکند
بعد از خورشیدگرفتگی
دلاورا گفت: بعد از خورشیدگرفتگی می تواند تا قرن آینده هم طول بکشد.
دلاورا بایستی روی مداوا متمرکز می شد تا دخترک متوجه نشود که گلویش را بغض گرفته است. سییووا ماریا دیگر چیزی نگفت دلاورا حیران از سکوت او، یک بار دیگر نگاهش کرد و متوجه شد چشمانش تر شده است.
دخترک گفت: من می ترسم.
خود را روی تخت انداخت و با سوز دل گریه بر داد. دلاورا به دخترک نزدیک تر شد و سعی کرد با ابزار پدر متلس اعتراف گیرنده او را