اسقفا غضبناک شد.
باید چنین استنباط کنم که فرمانبرداری نمی کنی؟ دلاورا گفت: «پدر گرامی، باید درک کنید که من هم اجازه دارم برای خود جای تردید باقی بگذارم، ولی با تمام تواضع اطاعت می کنم.
بی آنکه اسقف را قانع کرده باشد دوباره به معبد رفت. روی چشم چپ خود را با چشم بند پسته بود، و به دستور پزشک تا بهبودی کامل سوزش قرنیه چشم صدمه دیده از خورشیدگرفتگی، بایستی بسته بماند. او تگاه هایی را که هنگام راه رفتن در باغ، راهروها و تابنای زندان در تعقیبش بودند، احساس می کرد. ولی کسی با او وارد گفتگو نمی شد. حالا تمام ساکنان معیل می توانستند تا حدودی از خورشیدگرفتگی لذت بیرنله.
وقتی زن نگهبان او را به سلول سیروا ماریا راه داد، دلاورا احساس کرد قلبش درون سینه اش می ترکد و مشکل می توانست روی پاهایش بایستلی. فقط به خاطر اینکه امروز صبح چگونگی وضع دخترک را بیازماید، پرسید آیا خورشیدگرفتگی را دیده است. دخترک واقعا از روی بالکن دیده بود. پیروا ماریا نمی فهمید که چرا دلار را باید چشمش را ببندد، چون خود او بدون هیچ حفاظ به خورشید نگاه کرده و سرحال بود. پیروا تعریف کرد که راهبه ها زانو زنان به خورشیدگرفتگی نگاه می کردند و تمام کار معبد بر زمین مانده بود. تا این که بانگی خروس ها به گوش رسید. ولی این چیزی نبود که از جهان دیگر بر او ظاهر شده باشد.
دخترک گفت: آنچه را که هر شب می شود دید، من دیدم. ا
در وجود دخترک چیزی تغییر کرده بود، ولی دلاورا نتوانست دقیقا معلوم کند، مشخص ترین نشانه اش هاله ای از غم بود که بر چهره اش نشسته بود. او اشتباه نمی کرد. همین که معاینات پزشکی خود را شروع
باید چنین استنباط کنم که فرمانبرداری نمی کنی؟ دلاورا گفت: «پدر گرامی، باید درک کنید که من هم اجازه دارم برای خود جای تردید باقی بگذارم، ولی با تمام تواضع اطاعت می کنم.
بی آنکه اسقف را قانع کرده باشد دوباره به معبد رفت. روی چشم چپ خود را با چشم بند پسته بود، و به دستور پزشک تا بهبودی کامل سوزش قرنیه چشم صدمه دیده از خورشیدگرفتگی، بایستی بسته بماند. او تگاه هایی را که هنگام راه رفتن در باغ، راهروها و تابنای زندان در تعقیبش بودند، احساس می کرد. ولی کسی با او وارد گفتگو نمی شد. حالا تمام ساکنان معیل می توانستند تا حدودی از خورشیدگرفتگی لذت بیرنله.
وقتی زن نگهبان او را به سلول سیروا ماریا راه داد، دلاورا احساس کرد قلبش درون سینه اش می ترکد و مشکل می توانست روی پاهایش بایستلی. فقط به خاطر اینکه امروز صبح چگونگی وضع دخترک را بیازماید، پرسید آیا خورشیدگرفتگی را دیده است. دخترک واقعا از روی بالکن دیده بود. پیروا ماریا نمی فهمید که چرا دلار را باید چشمش را ببندد، چون خود او بدون هیچ حفاظ به خورشید نگاه کرده و سرحال بود. پیروا تعریف کرد که راهبه ها زانو زنان به خورشیدگرفتگی نگاه می کردند و تمام کار معبد بر زمین مانده بود. تا این که بانگی خروس ها به گوش رسید. ولی این چیزی نبود که از جهان دیگر بر او ظاهر شده باشد.
دخترک گفت: آنچه را که هر شب می شود دید، من دیدم. ا
در وجود دخترک چیزی تغییر کرده بود، ولی دلاورا نتوانست دقیقا معلوم کند، مشخص ترین نشانه اش هاله ای از غم بود که بر چهره اش نشسته بود. او اشتباه نمی کرد. همین که معاینات پزشکی خود را شروع